هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

داستان " مادر " داستان های جالب

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:18 ب.ظ - جمعه 18 اسفند 1396




داستان

روزی حضرت موسی (علیه‌ السّلام) در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد: خدایا می‌خواهم همنشینی را که در بهشت دارم، ببینم که چگونه شخصی است!
جبرئیل بر او نازل شد و گفت: یا موسی قصابی که در فلان محل است، همنشین تو است، حضرت موسی درب دُکان قصاب آمد، دید جوانی شبیه شب گردان، مشغول فروختن گوشت است، شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل رفت، حضرت به دنبال او رفت تا به منزل رسید به جوان گفت: مهمان نمی‌خواهی؟
گفت: بفرمائید، حضرت موسی (علیه السّلام) را به درون خانه برد، حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی از طبقه بالا آورد، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او راشستشو داد، غذا را با دست خود به او خورانید، موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد، پیرزن کلمات را گفت که مفهوم نبود؛ بعد جوان برای حضرت موسی (علیه السّلام) غذا آورد و خوردند.
آن حضرت سؤال کرد، حکایت تو با
این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد:
این پیرزن مادر من است، چون وضع مادی‌ام خوب نیست کنیزی برایش بخرم، خودم او را خدمت می‌کنم، پرسید: آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟ گفت: هر وقت او را شستشو می‌دهم و غذا به او می‌خورانم می‌گوید: خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی (علیه السّلام) در بهشت گردی...
حضرت موسی (علیه السّلام) فرمود: ای جوان بشارت می‌دهم به تو که خداوند دعای مادرت را مستجاب کرده، جبرئیل به من خبر داد در بهشت تو همنشین من هستی.



برچسب ها : اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , حکایت , حدیث , علیرضا ابراهیم پور , گیلان , رشت ,
دسته بندی : حکا یت , حدیث , داستان ,
 

حکایت "منجّمی " سعدی علیه الرحمه

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:12 ب.ظ - چهارشنبه 12 مهر 1396







مُنجّمی  به خانه درآمد  ،

یکی مرد بیگانه را دید با  زن  او بهم  نشسته .

دشنام   و   سقط   گفت  و   فتنه  و   آشوب  برخاست  .

صاحبدلی  برین  واقف بود  و  گفت  :

تو بر اُوج  فلک  چه دانی  چیست  ؟

که  ندانی  که در سرایت  کیست  ؟


      " شیخ اجل سعدی علیه الرحمه  " 
 



برچسب ها : سعدی , اشعار علیرضا علیرضا ابراهیم پور گیلانی , حکایت , پند , داستان , گفتار بزرگان , سخناب ناب ,
دسته بندی : حکا یت , پند , متن ادبی ,
 

سخنان ناب " رحمت و کَرَم " عطار

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:13 ب.ظ - سه شنبه 13 تیر 1396






گفتی که گنه کنی به دوزخ  بَرَمت  

این را به کسی گو که تورا نشناسد

شیخ ابوالحسن خَرَقانی شبی نماز  می‌کرد  ،  صدایی شنید که  :

های  ابوالحسن  ،  خواهی که آنچه از تو   می‌دانم با  خلق گویم

تا  سنگسارت  کنند  ؟

شیخ  گفت  :

بار خدایا  ؛   خواهی  تا آنچه  از  رحمت تو    می‌دانم  و  از  کَرَم

تو  می‌بینم  با خلق  بگویم  تا  دیگر  هیچ  کس  سُجودت  نکند ؟

آواز  آمد که  :   نه  از  تو  نه  از  من  .


                                                    " تذکرة اولیاءِ عطّار نیشابوری "








برچسب ها : شیخ عطّار نیشابوری , علیرضاابراهیم پور گیلانی , سخنان ناب , گفتار بزرگان , جملات قصار , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , جملات زیبا ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

حکایت " کُلّ عمرت " شیخ بهائی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:14 ق.ظ - یکشنبه 14 خرداد 1396






یک  استاد   صَرف  و  نَحو  عربی  در  کشتی  بود.

مُلّاح  را  گفت  :

تو  عِلم  نَحو  خوانده ای  ؟

گفت  :  نه

گفت  :  نیم  عمرت  بر  فَناست  .

روزی  دیگر  تند بادی  پدید  آمد  ،   کشتی  می‌خواست غرق  شود  .

مُلّاح  او  را  گفت  :

تو عِلم  شنا  آموخته ای  ؟

استاد  گفت  :  نه

مُلّاح  گفت  :    کُلِّ  عُمرت    بَر  فَناست  !


          کشکول شیخ بهائی  _







برچسب ها : شیخ بهائی , علیرضاابراهیم پور , پند , حکایت , موعظه , اشعار علیرضاابراهیم پور گیلانی , جملات قصار ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

حکایت " راهِ صلح " شیخ بهائی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - جمعه 5 خرداد 1396






عارفی   می‌گوید  :

که روزی  دُزدان  قافله ما را غارت کردند  ،  پس  نشستند

و  مشغول  طعام   خوردن   شدند  .  یکی  از آنها  را دیدم

که   چیزی   نمی‌خورد   ،   به  او  گفتم  که  چرا  با آنها  در

غذا  خوردن   شریک    نمی شوی    ؟

گفت  :

من   امروز    روزه ام  .   گفتم  ؛   دُزدی   و   روزه   گرفتن

عَجب  است  .  گفت :   ای   مَرد  !   این   راه  ،   راهِ  صلح

است    که   با   خدای   خود   وا گذاشته ام  ،  شاید روزی

سَبَب  شود   و   با  او   آشنا   شدم  .

آن   عارف  می‌گوید  :

یکسال    دیگر  او  را در  مسجدالحَرام   دیدم  که   طواف

می‌کند   و  آثار   توبه   از  وی  مشاهده   کردم  ،  رو به من

کرد   و   گفت  :    دیدی  که   آن    روزه    چگونه   مرا    با

خدا   آشنا   کرد  .


 
کشکول  شیخ بهائی "



برچسب ها : کشکول , علیرضاابراهیم پور , شیخ بهائی , اشعار علیرضاابراهیم پور گیلانی , سِرّ مردان خدا , موعظه , حکایت ,
دسته بندی : حکا یت , سِرّ مَردانِ خدا , حدیث عشق , داستان ,
 
 

حکایت " محافظت " عارفی...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 05:07 ب.ظ - شنبه 7 اسفند 1395







پادشاهی به  عارفی   رسید  ؛

از  او  پندی  خواست  :

عارف  گفت  :

هرآنچه  را  در آن  امیدِ  رستگارى  است  ،

  بگیر  و

  آنچه  را  درآن  خطرِ  هلاکت  است  ،


  رها  کن  
"




برچسب ها : اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , حکایت , علیرضاابراهیم پور گیلانی , گفتار زیبا , جملات قصار , داستان ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , سخنان ناب ,
 

پند " گُول نخورید " بهاء الدّینی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:20 ق.ظ - چهارشنبه 17 آذر 1395







     آیت الله بهاء الدّینی  رحمة اله علیه فرمودند  :

به  تسبیح  و  ذِکر   و   وِرد   گُول   نخورید  ،

ممکن  است  چیزی  عادت  انسان  شود  ،

وقتی  عادت  شد  ،

ترک  آن   وحشت  آور    است    و

منشأ   اثر   هم   نیست  .

انسان  گاهی  مثل  ضبط  صوت   می‌شود ،

می گوید    و    می خواند    و   هیچ    متوجه   نیست  .

لذا   چیزی   عاید   او    نمی‌شود  ...



    سیری در آفاق  ،  صفحه  ۱۸۱  -



برچسب ها : حضرت آیت الله العظمی بهاءالدینی , علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , موعظه , گفتار بزرگان , اشعار علیرضاابراهیم پور , جملات قصار ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت ,
 
 

حکایت " دو دوست " سه نقطه...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - شنبه 2 مرداد 1395






دو دوست در بیابان همسفر بودند.
در طول راه با هم دعوا کردند.
یکی به دیگری سیلی زد.

دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود
بدون هیچ حرفی روی  شن  نوشت

"  امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد  "

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای  رسیدند
و  تصمیم گرفتند  حمّام  کنند  ،
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد،
امّا دوستش او را نجات داد
و  او بر روی سنگ حک کرد و نوشت  :

"  امروز بهترین دوستم  ،  زندگیم را نجات  داد  "

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود  ،  پرسید  :
چرا وقتی سیلی ات  زدم بر  روی  شن
و  حالا بر روی  سنگ  نوشتی  !؟

دوستش پاسخ داد  :

وقتی دوستی تو را ناراحت می کند  باید آن را روی  شن
بنویسی  تا  بادهای  بخشش آن را پاک کند  .

ولی وقتی  به تو خوبی می‌کند باید آن را روی سنگ حک کرد و
نوشت  ،  تا هیچ  بادی آن  را  پاک  نکند  .



برچسب ها : اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , حکایت , داستان , علیرضاابراهیم پور , پند , ... سه نقطه... , جملات زیبا ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , داستان ,
 

حکایت " خودپسندی " شیخ بهایی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:02 ق.ظ - جمعه 7 خرداد 1395








 عارفی گفت  :


 گناهی که تو  را  از  آن

 بد  آید  ،

 بهتر  از  کار  نیكی  ست

 که  تو  را  به   "  خود پسندی  "    آرد  .
  



 " کشکول شیخ بهائی "



برچسب ها : جملات زیبا , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , گفتار بزرگان , حکایت , علیرضاابراهیم پور , شیخ بهائی ,
دسته بندی : حکا یت , جملات زیبا , کلام حق , پند ,
 

مطالب و موضوعات بِکر" مجنون باش" ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:12 ق.ظ - سه شنبه 14 اردیبهشت 1395





مجنون از راهی می گذشت. 

جمعی نماز گذاشته بودند.

مجنون از لابه لای نماز گذاران  ردّ  شد.

جماعت   تُندُوتُند   نماز را  تمام کردند.

همگی ریختند بر سَرِ مجنون.

گفتند  :

بی تربیت  کافر  شده ای  !؟

مجنون گفت :  مگر چه  گفتم  !؟

گفتند  :

مگر کُوری که از لای صَفِ نماز گذاران می گذری؟

مجنون گفت :

من چنان در فکرِ لیلی غَرق بودم که وقتی

 می گذشتم  حتی یک نماز گذار  ندیدم  .

شما چطور عاشقِ خدایید و در حالِ صحبت

 با خدا  همگی مرا دیدید  !؟



"  کاش مجنون وار ، مجنونِ خدا باشیم  "




  ... سه نقطه...



برچسب ها : ... سه نقطه ... , علیرضاابراهیم پور , اشعار گیلانی , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , حکایت , داستانک , مطالب و موضوعات بِکر ,
دسته بندی : حکا یت , مطالب و موضوعات بکر , سه نقطه ... , داستان ,
 

داستان " گنجشک " ... سه نقطه...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:00 ب.ظ - دوشنبه 24 اسفند 1394



گُنجشکی به خدا گفت  :

لانه كوچكی داشتم  ،  آرامگاه ِ  خستگیم  ،
سر پناه  بی کسیم  بود  .  طوفان تو آن  را
از من گرفت  !  کجایی دنیایی تو را گرفته
بودم  ؟   

خدا  در  جواب  گفت  :

ماری  در راه لانه ات بود ،  تو خواب بودی  .
باد را گفتم  :  لانه ات را واژگون کند.   آنگاه
تو از کمین مار  پَر  گُشودی  .  چه بسیار  بَلا
و رنج ها  که به  واسطه  محبّتم  از  تو  دور
کردم و  تو نداسته به دشمنیم  برخواستی  .



   ... سه نقطه...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , حکایت , داستان , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , داستانک , مطالب و موضوعات بِکر و نو ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , داستان ,
 

حکایت " صبر " لقمان حکیم

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 11:55 ب.ظ - یکشنبه 13 دی 1394


                   - حکایتی شیرین -

لقمان حکیم در آغازِ کار غلامی مملوک بود.
او خواجه ای توانگر و نیك سرشت داشت اما
در عین توانگری از عَجز و ضَعفِ شخصیت
مُبرّا نبود.
در برابر اندک ناراحتی شکایت می کرد و
ناله می نمود.
و لقمان از این برنامه رنجیده خاطر بود
ولی از اظهار این معنی پرهیز می نمود.
زیرا می ترسید اگر با او در این برنامه
به صراحت گفتگو کند،  عاطفه خود خواهیش
جریحه دار گردد.
از اینرو روزگاری منتظر فرصت بود تا خواجه
را از این گِله و شکایت باز دارد.
تا روزی یکی از دوستان خواجه خربُزه ای به
رسم هدیه برای او فرستاد.
خواجه که از مشاهده فضائل لقمان سخت تحت
تأثیر قرار گرفته بود،  آن میوه را از خود دریغ
داشت تا به  لقمان ایثار کند ،
کاردی طلبید و با دست خود آن را بُرید
و قطعه قطعه به لقمان داد و او را  وادار
به تناول کرد.
لقمان قطعات خربُزه را گرفت و با
گُشاده رویی خورد تا یک قطعه بیش نمانده
بود که خواجه آنرا به دهان گذاشتُ و از
تلخی آن روی  درهم کشید.
آنگاه با تعجب از لقمان سئوال کرد
چگونه خربُزه ای تلخ را این چنین با
 کُشاده رویی تناول کردی و سخنی به میان
نیاوردی ؟
لقمان که از نا سپاسی خواجه در برابر  حقّ
و همچنین از ضعف و از زَبُونی او ناراضی بود،
دید فرصتی مناسب برای آگاه کردن او رسیده
از اینرو با احتیاط  ،  آغاز سخن کرد ؛
و گفت :
حاجت به بیان نیست ؛
که من ناگواری و تلخی این میوه را احساس
 می کردم و از خوردن آن  رنج فراوان
می بُردم ، ولی سالهاست می گذرد که من
از دست تو لُقمه های  شیرین و گُوارا گرفتم
و از نعمتهای تو  مُتَنَعِّمم  .
اکنون چگونه روا  بُوَد که چون  لُقمه تلخی
از دست تو بِسِتانم شِکوه و  گِله آغاز کنم؟
و از احساس تلخی آن سخنی به زبان آورم؟
خواجه از شنیدن سخن لقمان به
ضعفِ روحِ خود توجه کرد و در برابر
 آن  قدرت روانی   به زانو در آمد و از آن روز
در اصلاحِ نَفْسِ و تَهذیب روح همّت گُماشت
تا خود را در برابر شدائد به زیورِ
 صبر و شکیبایی  بیآراید  .


... 
 



برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , کتاب شبو تنهایی من , حکایت , داستان , موعظه , صبر و استقامت , رسم وفا و دوستی ,
دسته بندی : حکا یت , موعظه , داستان ,
 

حکایت " یک قَدَم پیش بگذارید " ابوسعید

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 06:06 ق.ظ - شنبه 28 شهریور 1394


                            ... حکایت ...


ابوسعیدابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

مردم  از تمام  اطراف روستاها  و شهرها   آمده

 بودند.

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته

 بودند.

شاگرد  ابوسعید  گفت :

تو را  بخدا  از  آنجایی که هستید  یک قَدَم پیش

 بگذارید .

سپس   نوبت  به   سخنرانی   ابوسعید     رسید.

او از سخنرانی خود داری کرد.
 
مردم که مدت  یک ساعت در مسجد  نشسته  و

 خسته شده  بودند  شروع  به   اعتراض  کردند.

ابوسعید پس از مدتی گفت :

هر آنچه که من    می خواستم   بگویم   شاگردم

به شما گفت ؛

شما یک قَدَم پیش بگذاریدوبه جلو حرکت کنید ،

تا     خدا   دَه     قَدَم    به    شما    نزدیک     شود  .




                "ابوسعید ابوالخیر  "






برچسب ها : اشعارعلیرضاابراهیم پورگیلانی , ابوسعید ابوالخیر , حکایت , داستانک , موعظه , پند , حکایت های عرفانی ,
دسته بندی : حکا یت , حدیث عشق , موعظه , داستان ,
 

آخرین مطالب

» مطالب و موضوعات بکر " جانم را ... " ملکیان ( پنجشنبه 30 فروردین 1397 )
» غزل " غربت دلگیر " علیرضا ابراهیم پور ( دوشنبه 27 فروردین 1397 )
» سخنان ناب " عمل " شریعتی ( پنجشنبه 23 فروردین 1397 )
» رباعی " فصلی ... " شیخ بهایی ( پنجشنبه 16 فروردین 1397 )
» متن ادبی " دوستت دارم " فرخزاد ( سه شنبه 7 فروردین 1397 )
» رباعی " نوروز " سعدی ( جمعه 3 فروردین 1397 )
» شعر " نوبهار " حافظ شیرازی ( چهارشنبه 1 فروردین 1397 )
» متن های فلسفی " نوروز " شریعتی ( سه شنبه 29 اسفند 1396 )
» شعر نیمایی و نو " چهارشنبه سوری " صالحی ( سه شنبه 22 اسفند 1396 )
» داستان " مادر " داستان های جالب ( جمعه 18 اسفند 1396 )
» جملات زیبا " زن ها " ویکتورهوگو ( شنبه 12 اسفند 1396 )
» پند " بُت نساز " الیف شافاک ( جمعه 11 اسفند 1396 )
» متن های فلسفی " مُرده اند " عطار نیشابوری ( شنبه 5 اسفند 1396 )
» تک بیت " غم مخور " حافظ ( چهارشنبه 2 اسفند 1396 )
» جملات قصار " مَن ربِّک " عطار ( پنجشنبه 26 بهمن 1396 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ]