هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

حکایت " گلستان سعدی " شاهزاده

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:05 ق.ظ - جمعه 26 دی 1393



دو شاهزاده در مصر بودند  ،
یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت  .
عاقبت الامر  ؛ آن یکی علامه عصر گشت
و آن یکی سلطان مصر شد.
پس آن توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کرد
و  گفت  :
من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکینیت بماندی،
گفت  :
ای برادر  ؛
شکر نعمت باری تعالی بر من واجب است
که میراث پیغمبران یافتم ،
و  تو میراث فرعون و هامون  .
که در حدیث  نبوی (ص)  آمده  ...


من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم   که از دستم   بنالند

کجاخود شکراین نعمت گذارم
که   زور    مردم   آزاری   ندارم








_ حکایتی از گلستان سعدی _






برچسب ها : گلستان سعدی شیرازی , ابراهیم پور گیلانى , پند , موعظه , حکایت , داستان , گفتاربزرگان ,
دسته بندی : پند , داستان ,
 

حکایت

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:04 ق.ظ - چهارشنبه 24 دی 1393




نقل کرده اند که حاتم اصعم اراده سفر کرد
و به همسرش گفت  :
چه قدر خرجی می خواهی  ؟
زن گفت:
به قدری که در دنیا حیات دارم  !
حاتم گفت:
حیات تو در دست من نیست  .
زن گفت:
روزی من هم دست تو نیست  ،
حاتم او را تحسین کرده و به او آفرین گفت  .







... حکایت  های  آموزنده...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , احادیث بکر وناب , پند , حکایت , حاتم , موعظه , درس های اخلاقی ,
دسته بندی : پند , موعظه ,
 

حکایت " گلستان سعدی "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:03 ق.ظ - شنبه 20 دی 1393




خشم بیش از حد گرفتن  ،

وحشت آرد

و

لطف بی وقت  ،

هیبت ببرد.

نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند

و

نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند  ...









...گلستان سعدی...



برچسب ها : گلستان سعدی , پند , حکایت , ابراهیم پور گیلانى , داستان , گفتاربزرگان , سه نقطه... ,
دسته بندی : پند , متن ادبی , گفتار بزرگان ,
 

حکایت " کریم خداست "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:15 ق.ظ - دوشنبه 15 دی 1393




 حکایت

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد  چشمش به شاه افتاد و با دست  اشاره ای به او کرد. کریم خان زند  دستور داد درویش را به داخل باغ آورند  ، کریم خان زند گفت. : این اشاره های تو برای چه بود. ؟
درویش گفت  :
نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم  .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
کریم خان زند در حال کشیدن قلیان بود  ؛ گفت چه
می‌خواهی  ؟
درویش گفت  :
همین قلیان  مرا بس است  !
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان زند رفته و تحفه برای خان ببرد  !
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان زند برد.
روزگاری سپری شد.
درویش جهت تشکر نزد خان رفت،  ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای بر کریم خان زند کرد
و گفت  :
نه من  کریمم  ،  نه تو  .

کریم  فقط  خداست  ؛


که جیب مرا پر  از پول و سکه کرد و قلیان تو هم سر جایش  هست  ...









... داستانهای حکمت آموز...



برچسب ها : حکایت , ابراهیم پور گیلانى , پند , موعظه , سخنان ناب , داستان , مذهبی ,
دسته بندی : سخنان ناب , داستان , متن های فلسفی ,
 

داستان " آهنگر با معرفت "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:04 ق.ظ - یکشنبه 14 دی 1393





آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش  عمیقا به خدا عشق می ورزید.  روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،  از او پرسید  ؛ تو چگونه می توانی خدای را که رنج و بیماری نصیبت می کند را دوست داشته باشی  ؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت  :
وقتی که می خواهم وسیله آهنی بسازم،  یک تکه آهن
را در کوره قرار می دهم  سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم  در آید  ،
اگر به صورت دل خواهم در آمد،  می دانم که وسیله
مفیدی خواهد بود  ، اگر نه آنرا کنار می گذارم  .
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه
خدا دعا کنم  ،
که خدایا  ، مرا در کوره های رنج وبلا  قرار   ده  ،


اما  کنار  نگذار  ...









.. داستانهای عبرت آموز و مذهبی...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , احادیث بکر وناب , حرف حساب , پند , داستان , مذهبی , حکایت ,
دسته بندی : پند , داستان , مذهبی ,
 

حکایت

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:40 ق.ظ - شنبه 14 تیر 1393


از بایزید بسطامی،  رحمه الله علیه،  پرسیدند که ابتدای كار تو چگونه بود؟
گفت:  من ده ساله بودم،  شب از عبادت خوابم نمی برد.
شبی مادرم از من درخواست کرد که امشب سرد است،  نزد من بخسب.
مخالفت با خواهش مادر برایم دشوار بود ؛ پذیرفتم.
آن شب خوابم نبرد و از نماز شب باز ماندم.  یک دست بر دست مادر نهاده بودم و یک دست زیر سر مادر داشتم.
آن شب هزار " قل هو الله احد " خوانده بودم.
آن دست که زیر سر مادرم بود،  خون اندر آن خشک شده بود .
گفتم  :   " ای تن،  رنج از بهر خدای بکش "  .
چون مادرم چنان دید،  دعا کرد وگفت : "یا رب،  تو از وی خشنود باش و درجتش،  درجه اولیا گردان " .
 دعای مادرم در حق من مستجاب شد و مرا بدین جای رسانید.





بستان العارفین



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور , حکایت , احادیث بکر , احادیث موثق , حدیث عشق , حدیث حق ,
دسته بندی : پند ,
 

آخرین مطالب

 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]