تبلیغات
اشعار علیرضاابراهیم پور " گیلانی"
 
 
 
هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

موعظه " شفاعت " آیت الله مجتهدی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - شنبه 26 اردیبهشت 1394


این حدیث زیبا را  ؛
آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی - ره - نقل
 کرده است ، که شخصی نزد امام جعفرصادق(ع) رسیدو از او پرسید  :



اگر روزی یکی از دوستان  شما گناهی کند  ،  عاقبتش
چگونه خواهد بود  ؟
امام جعفرصادق(ع) در پاسخ به وی فرمودند:
خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های
آن بیماری کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد دوباره پرسید:
اگر مریض نشد چه؟
امام مجدداً فرمود :
خداوند به او همسایه ای بَد می دهد تا او را اذیّت نماید
واین کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد گفت:
اگر همسایه بَد نصیبش نشد چه؟
امام فرمود:
خداوند به او دوستِ بَدی می دهد تا وی را اذیّت نماید و
آزار آن دوستِ بَد کفّاره گناهان دوستِ ما باشد.
آن مَرد گفت :
اگر دوست بَد هم نصیبش نشد چه؟
امام فرمود:
خداوند به او همسرِ بَدی می دهد تا آزارهای آن همسرِ بَد
کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد گفت:
اگر همسرِ بَد هم نصیبش نشد چه؟
امام فرمودند:
خداوند قبل از مرگ به او توفیقِ تُوبه عنایت می فرماید!
باز هم آن مَرد از روی عِنادی که داشت گفت:
اگر نتوانست قبل از مرگ تُوبه کند چه؟
امام جعفر صادق(ع) فرمودند  :

به   کُوری   چشم    تو  ! 

ما   او   را   شفاعت   خواهیم    کرد  .



برچسب ها : خاطره , داستان , موعظه , آیت الله مجتهدی تهرانی , کتاب شب تنهایی من , علیرضاابراهیم پورگیلانی , جملات قصار بزرگان ,
دسته بندی : خاطره , موعظه , داستان ,
 

داستان " غفلت " سقراط

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:24 ق.ظ - شنبه 29 فروردین 1394



سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت بود.
علت ناراحتی اش را پرسید  ؛
شخص گفت  :
در راه می آمدم که یکی از آشنایان را دیدم.
سلام کردم  ،  جواب نداد و با بی اعتنایی و
خودخواهی از من رد  شد  و
گذشت و رفت.  من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟
مرد  با تعجب گفت :  خوب معلوم است چنین
رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط  پرسید  :
اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین
افتاده و از درد به خود می پیچد آیا از دست
او دلخور و رنجیده می شدی  ؟
مرد  گفت :  مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود  .
سقراط پرسید  :  به جای دلخوری چه احساسی
می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد  :  احساس دلسوزی و شفقت  ، و
سعی می کردم طبیب یا دارویی به
او برسانم  .
سقراط  گفت  :
همه این کارها را بخاطر آن می کردی که
او را  بیمار می دانستی.
آیا کسی که رفتارش  نادرست  است  ،
روانش  بیمار نیست  ؟
بیماری فکری و  روان نامش  " غفلت " است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به
کسی که بدی می کند و  غافل است
دل سوزاند  و  کمک  کرد  .
پس از دستِ هیچ کس دلخور مشو  ،
و  کینه به دل  مگیر.
آری  ؛
بدان که هر وقت کسی  بدی  می کند در
آن لحظه  بیمار  است  .








حکیم سقراط



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , نیمایی , رشت , داستان , حکیمانه , حکیم سقراط , سخنان ناب ,
دسته بندی : سخنان ناب , داستان , متن های فلسفی ,
 

موعظه" شیخ انصاری" حمد

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:03 ق.ظ - سه شنبه 28 بهمن 1393




                "   موعظه  "


نقل می کنند  ؛  روزی مرحوم شیخ انصاری در اثنای

درس دید یکی از شاگردانش که همواره در درسش

حاضر می شد و مطالب را درک  نمی کرد  ،

آن روز درس را می فهمد و گاهی هم به شیخ

که استادش بود اشکال می کند  .

شیخ بزرگوار مرحوم انصاری بعد از درس

از کنار او گذشت و به او فرمود  :

همان آقا که در گوش شما بسم الله  خوانده ،

برای من تا آخر  حمد  را تلاوت نموده است.







- شیخ انصاری -



برچسب ها : نصیحت , اندرز , علیرضاابراهیم پور گیلانى , شیخ انصاری , موعظه , حکایت , داستان ,
دسته بندی : موعظه ,
 

حکایت" بهلول" احمق

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:48 ق.ظ - پنجشنبه 16 بهمن 1393




روزی  هارون الرشید از  بهلول  پرسید  :

تا به امروز  موجودی  احمق تر از   خود  دیده ای  ؟

بهلول  گفت  :

نه  والله ؛

این  نخستین  بار  است  که  می بینم  .








- حکایت کوتاه -




برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , کتاب شب و تنهایی من , پند , بهلول حکایت کوتاه , داستان , رشت , موعظه ,
دسته بندی : داستان , متن های فلسفی ,
 

حکایت " گلستان سعدی " شاهزاده

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:05 ق.ظ - جمعه 26 دی 1393



دو شاهزاده در مصر بودند  ،
یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت  .
عاقبت الامر  ؛ آن یکی علامه عصر گشت
و آن یکی سلطان مصر شد.
پس آن توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کرد
و  گفت  :
من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکینیت بماندی،
گفت  :
ای برادر  ؛
شکر نعمت باری تعالی بر من واجب است
که میراث پیغمبران یافتم ،
و  تو میراث فرعون و هامون  .
که در حدیث  نبوی (ص)  آمده  ...


من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم   که از دستم   بنالند

کجاخود شکراین نعمت گذارم
که   زور    مردم   آزاری   ندارم








_ حکایتی از گلستان سعدی _






برچسب ها : گلستان سعدی شیرازی , ابراهیم پور گیلانى , پند , موعظه , حکایت , داستان , گفتاربزرگان ,
دسته بندی : پند , داستان ,
 

حکایت " گلستان سعدی "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:03 ق.ظ - شنبه 20 دی 1393




خشم بیش از حد گرفتن  ،

وحشت آرد

و

لطف بی وقت  ،

هیبت ببرد.

نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند

و

نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند  ...









...گلستان سعدی...



برچسب ها : گلستان سعدی , پند , حکایت , ابراهیم پور گیلانى , داستان , گفتاربزرگان , سه نقطه... ,
دسته بندی : پند , متن ادبی , گفتار بزرگان ,
 

حکایت " کریم خداست "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:15 ق.ظ - دوشنبه 15 دی 1393




 حکایت

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد  چشمش به شاه افتاد و با دست  اشاره ای به او کرد. کریم خان زند  دستور داد درویش را به داخل باغ آورند  ، کریم خان زند گفت. : این اشاره های تو برای چه بود. ؟
درویش گفت  :
نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم  .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
کریم خان زند در حال کشیدن قلیان بود  ؛ گفت چه
می‌خواهی  ؟
درویش گفت  :
همین قلیان  مرا بس است  !
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان زند رفته و تحفه برای خان ببرد  !
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان زند برد.
روزگاری سپری شد.
درویش جهت تشکر نزد خان رفت،  ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای بر کریم خان زند کرد
و گفت  :
نه من  کریمم  ،  نه تو  .

کریم  فقط  خداست  ؛


که جیب مرا پر  از پول و سکه کرد و قلیان تو هم سر جایش  هست  ...









... داستانهای حکمت آموز...



برچسب ها : حکایت , ابراهیم پور گیلانى , پند , موعظه , سخنان ناب , داستان , مذهبی ,
دسته بندی : سخنان ناب , داستان , متن های فلسفی ,
 

داستان " آهنگر با معرفت "

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:04 ق.ظ - یکشنبه 14 دی 1393





آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش  عمیقا به خدا عشق می ورزید.  روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،  از او پرسید  ؛ تو چگونه می توانی خدای را که رنج و بیماری نصیبت می کند را دوست داشته باشی  ؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت  :
وقتی که می خواهم وسیله آهنی بسازم،  یک تکه آهن
را در کوره قرار می دهم  سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم  در آید  ،
اگر به صورت دل خواهم در آمد،  می دانم که وسیله
مفیدی خواهد بود  ، اگر نه آنرا کنار می گذارم  .
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه
خدا دعا کنم  ،
که خدایا  ، مرا در کوره های رنج وبلا  قرار   ده  ،


اما  کنار  نگذار  ...









.. داستانهای عبرت آموز و مذهبی...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , احادیث بکر وناب , حرف حساب , پند , داستان , مذهبی , حکایت ,
دسته بندی : پند , داستان , مذهبی ,
 

عکس

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 04:30 ب.ظ - دوشنبه 1 دی 1393

 

داستان " ابوریحان بیرونی"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - سه شنبه 8 مهر 1393



 - داستان- حکایت ؛

 آورده اند که روزی ابوریحان بیرونی به همراه یکی از شاگردانش جهت مطالعه و بررسی ستارگان از شهرمحل سکونتش بیرون شد و در بیابان کنار یک آسیاب بیتوته نمود تا اینکه غروب شد و کمی
هم از شب گذشت،  که آسیابان بیرون آمد و خطاب به ابوریحان
و شاگردش گفت :
که می خواهد درب آسیاب را ببندد،  اگر می خواهد داخل بیایند
همین الان با او داخل آسیاب شوند، چون من گوشهایم نمیشنود و
امشب هم باران می آید،  شما خیس میشوید و نصف شب هم هر
چقدر درب را بزنید من نمی شنوم و شما باید زیر باران بمانید  !
ناگهان شاگرد ابوریحان سخنان آسیابان راقطع کرد و گفت :
مردک چه می گویی؟
اینکه اینجا نشسته بزرگترین دانشمند و ریاضیدان وهمچنین منجم
حال حاضر دنیا است و طبق محاسبات ایشان امشب باران
نمی آید.
آسیابان گفت :
به هر حال من گفتم من گوشهایم نمی شنود و شب اگر درب بزنید من متوجه نمی شوم.
شب از نیمه شب گذشت  ؛
باران شدیدی شروع به باریدن کرد و ابوریحان و شاگردش هرچه
بر درب کوفتند آسیابان بیدار نشد  که  نشد.
تا اینکه صبح شد و آسیابان بیرون آمد و دید  ؛
شاگرد و استاد هر دو از شدت سرما به خود می لرزند!
و هر دو به آسیابان گفتند  :
که تو از کجا می دانستی که دیشب باران می آید  ؟
آسیابان جواب داد ؛
من نمی دانستم  ؛  سگ من می داند  !
شاگرد ابوریحان گفت :
آخر چگونه سگ می داند که باران می آید  ؟
آسیابان گفت :
چون هر شبی که قرار است باران بیاید سگ به داخل آسیاب
می آید تا خیس نشود.
ناگهان صدای ابوریحان بلند شد و گفت  :
خدایا  !
" آنقدر می دانم که می دانم به اندازه یک سگ، هنوز نمی دانم "






// ابوریحان بیرونی \\



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , کتاب شب وتنهایی من , حرف حساب , ابوریحان بیرونی , داستان , گفتاربزرگان , سخنان بزرگان ,
دسته بندی : داستان , متن های فلسفی , گفتار بزرگان ,
 

آخرین مطالب

» شعر نیمایی و نو " فکر " نیما ( سه شنبه 22 آبان 1397 )
» پند " مرگ " عطار ( جمعه 18 آبان 1397 )
» شعر نیمایی و نو " پدر " سپهری ( چهارشنبه 16 آبان 1397 )
» دل نوشته " بی درنگ " میرزا خانی ( پنجشنبه 10 آبان 1397 )
» مثنوی " درمان " مولانا ( چهارشنبه 9 آبان 1397 )
» سرّمردان خدا " عاقبت بخیر " فاطمی نیا ( دوشنبه 7 آبان 1397 )
» سخنان ناب "همه در توست " مولوی ( یکشنبه 6 آبان 1397 )
» جملات جملات " پاییز " منزوی ( شنبه 28 مهر 1397 )
» سرّمردان خدا "با اویند" محی الدین عربی ( چهارشنبه 25 مهر 1397 )
» شعر نیمایی و نو " تاریکی " لنگرودی ( سه شنبه 24 مهر 1397 )
» حکایت " خودت را بشکن " ... ( یکشنبه 22 مهر 1397 )
» شعر " بهشت " صائب تبریزی ( پنجشنبه 19 مهر 1397 )
» حکایت " صدای شکستن " ... ( شنبه 14 مهر 1397 )
» سخنان ناب " غریب " خَرَقانی ( سه شنبه 10 مهر 1397 )
» داستان " ارزش علامه جعفری ( شنبه 7 مهر 1397 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ]