شعر نیمایی و نو

شعر نیمایی و نو
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1400

شعر نیمایی و نو "نمک " شمس لنگرودی





به حرمت نان و نمکى که با هم خوردیم

نان را تو ببر

که راهت بلند است

و طاقتت کوتاه

نمک را بگذار برای من‌

می‌خواهم

این زخم

تا همیشه تازه بماند



"شمس لنگرودی "

شعر نیمایی و نو " دلتنگ " ثالث






   خوش به حال انار ها  و انجیر ها

   دلتنگ که می شوند  ،  می ترکند 


            " اخوان ثالث "

شعر نیمایی و نو " رویا" شاملو





کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را

با تو می گویم

نان شادی ام را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و

بر زانوی تو اینچنین به خواب می روم

کیستی که من این گونه به جد

در دیار رویاهای خویش با تو

درنگ می کنم!



  " شاملو "

شعر نیمایی و نو " عید " قیصر






‏تو بیایی

همه‌ی ثانیه‌ها

ساعت‌ها


از همین روز

همین لحظه

همین  دَم 

عیدند


  " قیصرامین پور "

شعرنیمایی و نو " خاطره " کیوان شاهبداغی




نه تو میمانی و نه اندوه

نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم


به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند



       " کیوان شاهبداغی  "

شعرنیمایی و نو " با تو " مشیری




معنای زنده بودنِ من ، با تو بودن است

نزدیک ، دور

سیر ، گرسنه

رها ، اسیر

دلتنگ ، شاد

آن لحظه ای که بی تو سرآید مرا مباد

مفهوم مرگ من 

در راه تو ، در کنار تو

مفهوم زندگی است

معنای عشق نیز در سرنوشت من

با تو ، همیشه با تو

برای تو زیستن است



"فریدون مشیری"

جملات زیبا " خود " براندن




اولین ماجرای عاشقانه‌ای‌ که 

در این جهان باید آن را به کمال برسانیم، 

رابطه با خودمان است.

تنها پس از موفقیت در این رابطه،

 می‌توانیم به دیگران عشق بورزیم.


  "ناتانیل براندن"


شعر نیمایی و نو " درد مشترک " شاملو




اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی…

من درد مشترکم

مرا فریاد کن


  " احمد شاملو "


شعر نیمایی و نو " قدر " قیصر امین پور





نه چندان بزرگم

که کوچک بیابم خودم را

نه آنقدر کوچک

که خود را بزرگ…

گریز از میان‌مایگی

آرزویی بزرگ است؟


  " دکتر قیصر امین پور "

شعر نیمایی و نو " دوست دارم " شاملو




تو را دوست دارم

و این دوست داشتن

حقیقتی است که مرا

به زندگی دلبسته می کند



" احمد شاملو "

سخنان ناب " روا نباشد " بایزید بسطامی

  • 1




نقل است كه شیخ بایزید بسطامی

در پس امام جماعتی ؛ نماز خواند ؛ پس از نماز ؛ 

امام جماعت پرسید :

 یاشیخ !! تو كسبی نمی كنی و چیزی از كسی 

نمی خواهی ؛ از كجا   می خوری ؟ 

بایزید گفت : 

صبر كن تا این نماز را دوباره به قضا بخوانم . 

گفت : چرا ؟ 

گفت : نماز از پس كسی كه 

روزی دهنده را نداند ؛   روا نبود

گفتار بزرگان " خودت باش " دیل کارنگی




ساده ترین کار جهان

این است که خودت باشی

و دشوارترین کار جهان

این است که

کسی باشی

که دیگران می خواهند...



"دیل کارنگی"

شعر نیمایی و نو "بستر عشق " شاملو




شانه‌ات مُجابم می‌کند

در بستری که عشق

تشنگی‌ست

زلالِ شانه‌هایت

همچنانم عطش می‌دهد

در بستری که عشق

مُجابش کرده است


  " شاملو "


حدیث "باطن " حضرت محمد (ص)




پیامبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرمودند:


خداوند به صورت ها و اموال نمى نگرد  ،

 بلکه به دلها و اعمال شما نگاه مى کند.



کتاب محجّة البیضاء، جلد 6، صفحه 312

شعر نیمایی و نو " ای کاش ... " شفیعی کدکنی




در روزهای آخر اسفند

کوچ بنفشه‌های مهاجر

زیباست

در نیم‌روز روشن اسفند

وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد

در اطلس شمیم بهاران

با خاک و ریشه

- میهن سیارشان –

از جعبه‌های کوچک و چوبی

در گوشه‌ی خیابان می‌آورند

جوی هزار زمزمه در من

می‌جوشد:

ای کاش

ای کاش، آدمی وطنش را

مثل بنفشه‌ها

(در جعبه‌های خاک)

یک روز می‌توانست

هم‌راه خویشتن ببرد هر کجا که خواست

در روشنای باران 

در آفتاب پاک


"محمد رضا شفیعی كدکنی"

گفتار بزرگان " آینده" گاندی




ﺑﺨﺸیدﻥ ﮐﺴـے ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﺪﯼ ﮐﺮﺩﻩ

ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ ،
 
ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﺳﺖ .



  " ﮔﺎﻧﺪﯼ "


شعر نیمایی و نو " تو کجایی؟ " شاملو




تو کجایی ؟

در گستره ی بی مرز این جهان

تو کجایی ؟

من در دوردست ترین

 جای جهان ایستاده ام کنار تو

من ایستاده ام برای تو

تو کجایی ؟


  "شاملو"

شعر نیمایی و نو " مُشتی کاه " نیما




 چایت را بنوش و نگران فردا نباش

 از گندم‌ زار من و تو 

مشتی کاه می ماند برای بادها . . . !



    " نیما یوشیج "

شعر نیمایی و نو " فکر " نیما





فکر را پَر بدهید

و نترسید که از سقف عقیده 

برود بالاتر

فکر باید بپرد

برسد تا سر کوه تردید

و ببیند که میان افق باورها

کفر و ایمان چه به هم نزدیکند

"فکر اگر پَر بکشد"

جای این توپ و تفنگ، 

اینهمه جنگ

سینه ها دشت محبت گردد

دستها مزرع گلهای قشنگ

"فکر اگر پر بکشد"

هیچکس کافر و ننگ و نجس و

 مشرک نیست

همه پاکیم و رها...


       "نیما یوشیج"

شعر نیمایی و نو " پدر " سپهری




پدرم دفتر شعری آورد 

تکیه بر پُشتی داد

شعرِ زیبایی خواند

و مرا برد به آرامش زیبایِ یقین

زندگی شاید

شعر زیبای پدرم بود که خواند...



« سهراب سپهری »




شعر نیمایی و نو " تاریکی " لنگرودی





تاریکی به رسم خود

 آدم  را  محو   می‌کند

به رسم خود از یادت می‌‌برد

برای گذشتن از این تاریکی است

آتش بر تن کرده‌ام امشب

بسوی تو بال می‌‌زنم


   " شمس لنگرودی "

متن ادبی " دوستت دارم " فرخزاد




 دوست داشتم ،

معلم املای تو  بودم،

و دوستَت دارم را املاء بگویم ...

و هی بپرسم تا کجا گفتم؟

تو بگویی دوستَت دارم ... 


  "فروغ  فرخزاد "

شعر نیمایی و نو " چهارشنبه سوری " صالحی




دستت  را  به  من   بده  ،  نترس !
با       هم        خواهیم        پَرید .

من از روی رویاهایی که رو به باد وُ
تو از روی بوته هایی که باران پَرَست .

امید    و   علاقه ی   من   از    تو ،
اندوه    و   اضطرابِ   تو   از   من .

واژه ها ، کتاب ها و ترانه های من از تو ،
سکوت ، هراس   و  تنهایی    تو  از  من .

حضور ، حیات و حوصله ی من از تو ،
تَراخُم  ، تشنگی  و  کسالتِ   تو از من .

هلهله ، حروف ، هر چه هستِ من از تو ،
درد ، بلا و بی کسی های    تو    از  من.

       ✍️سید علی صالحی


شعر نیمایی و نو " پیروزی عشق " شاملو






زیباترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن
و  هراس مدار  از آن که بگویند :

ترانه بیهوده می‌خوانید،
چرا که ترانه ی  ما

ترانه ی  بیهودگی نیست
چرا که  عشق
حرفی بیهوده نیست.

حتی بگذار آفتاب نیز  برنیاید
به خاطر فردای ما
اگر
بر  ماش  منتی  است  ؛

چرا که  عشق
خود فرداست
خود همیشه است  .

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم
از  معبر  فریادها  و  حماسه ها  .
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر  نبوده است

که قلب ات
چون پروانه ای
ظریف و کوچک و عاشق است  .

ای  معشوقی که سرشار از  زنانگی  هستی
و  به  جنسیت خود  غرّه ای

به خاطر  عشقت  !

ای  صبور  !  ای پرستار  !
  ای مؤمن  !
پیروزی تو میوه ی  حقیقت  توست  .

رگبار ها  و  برف  را
توفان  و  آفتاب  آتش بیز  را
به  تحمل  و  صبر
شکستی

باش تا میوه ی  غرورت  برسد  .
ای  زنی  که صبحانه ی  خورشید در پیراهن توست  ،
پیروزی  ی  عشق  نصیب  تو  باد  !


      "  احمد  شاملو  "





شعر نیمایی و نو " زمستان اخوان "ثالث






هوا بس ناجوانمردانه سرد است....  آی

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی  ،  در بگشای

منم من  ،  میهمان هر شبت  لولی وش  مغموم

منم من  ،  سنگ  تیپا  خورده ی  رنجور

منم  ،  دشنام پس آفرینش  ، نغمه ناجور

نه از  رومم  ،  نه از  زنگم  ،  همان

بی رنگ   بی  رنگم

بیا بگشای  در  ،  بگشای   ،   دلتنگم



" مهدى اخوان ثالث "

شعر نیمایی و نو " زیبای من " کسمایی






باران

پائیز  را

دارد  دوباره در دلِ میدانِ شهرما  ،

شلاق  می‌زند  .

و ابرها

با چادرِ  سیاه  ،

اکنون دوباره از  تَهِ  میدان  ،

تا این  مکان  -  برای    تماشا  -  روانه اند  .

اکنون غروب -  چادرِ شب را  -  بِسر نهاد  .

آنک  !

شب  را  ببین

لنگان

میان  کوچه  و  بازار

می دود

زیبای   من  !

پای اجاقِ  تازه ترین  شعرِ  خود 

- تُرا  -

دارم  دوباره  در  دلِ شب  گرم  می‌کنم  .





...  کامبیز صدیقی  کَسمایی  ...



شعر نیمایی و نو " سرود بوسه " شاملو






روزی  که  کمترین  سُرود

بوسه  است

و  هر انسان

برای  هر انسان

برادری  ست  .

روزی که دیگر  درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه یی ست

و  قلب

برای  زندگی بس  است  .

روزی  که معنای هر سخن  دوست داشتن  است

تا  تو  به خاطرِ آخرین  حرف  دنبالِ   سخن   نگردی  .

روزی که  آهنگِ  هر  حرف  ،  زندگی  ست

تا  من به خاطرِ  آخرین شعر رنجِ  جُست و جُوی  قافیه نبرم.

روزی  که  هر لب  ترانه  یی  ست

تا  کمترین سُرود   بوسه  باشد  .

روزی که  تو  بیایی  ،  برای  همیشه  بیایی

و  مهربانی با  زیبایی  ،  یکسان  شود  .

روزی که ما دوباره  برای  کبوترهایمان  دانه  بریزیم  .

و   من  آن  روز   را  انتظار    می کشم

حتیٰ   روزی   که   دیگر   نباشم  .




 "  احمد  شاملو   "

شعر " عشقم " سعید امدادی






 نمی دانم  چرا  ؟

 برایت  که  می نویسم   ...

 نوشته هایم  شِعر  می‌شوند  ...

 با یادِ   ؛  شهریوری ات  ...

 چشمهایِ  آبانم  پُر   زِ   مِهر  می‌شوند  ...

 به  خودم   سُوگند   ،

 دلم   همیشه

 برای  از  تو  نوشتن  تنگ  می شوند  ...

 پا  در   میانی  کن  ...

 عشقم

 که  با   تو

 سُرودهایم   سِحر    می شوند  ...



  سعید  اِمدادی  "

 

شعر " حرف دل " ابتهاج






گاهی  دوست  داشتنِ   آدم ها 

درد   دارد   ،

دردش  این  است  که  کسی

حرفِ   دلت   را    نمی فهمد  ... !





هوشنگ ابتهاج گیلانی  "
           -   سایه  -

شعر نیمایی " نورِ خورشید " سُهیلی



آی . . .

زندانبان  !

صدای ضَجّه زندانی درمانده را بِشنو

دَرِ  این دَخمه ی  دلتنگ جان فرسای را  بُگشا

از این  بَندَم  رَهایی  دِه

مرا بار دگر با نورِ خورشید آشنایی  دِه  ...




        "  مهدی سهیلی "
  

تبلیغات

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود کاربران

    ورود کاربران

    عضويت سريع

    عضويت سريع

      نام کاربری :
      رمز عبور :
      تکرار رمز :
      ایمیل :
      نام اصلی :
      کد امنیتی :
       
      کد امنیتی
       
      بارگزاری مجدد
      آمار

      آمار

        آمار مطالب آمار مطالب
        کل مطالب کل مطالب : 1201
        کل نظرات کل نظرات : 0
        آمار کاربران آمار کاربران
        افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
        تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

        آمار بازدیدآمار بازدید
        بازدید امروز بازدید امروز : 238
        بازدید دیروز بازدید دیروز : 505
        ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 12
        ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 22
        آي پي امروز آي پي امروز : 17
        آي پي ديروز آي پي ديروز : 24
        بازدید هفته بازدید هفته : 1,060
        بازدید ماه بازدید ماه : 3,128
        بازدید سال بازدید سال : 6,514
        بازدید کلی بازدید کلی : 6,514

        اطلاعات شما اطلاعات شما
        آی پی آی پی : 3.238.235.155
        مرورگر مرورگر :
        سیستم عامل سیستم عامل :
        تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 22 اردیبهشت 1400

        کلیه ی حقوق مادی و معنوی سایت مربوط به اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی بوده و کپی برداری از آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.
        قالب طراحی شده توسط: تک دیزاین و سئو و ترجمه شده و انتشار توسط: قالب گراف