داستانک

داستانک
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1400

حکایت " وفا " ...




پادشاهی دستور داد تا چند سگ وحشی تربیت کنند
 تا هر کسی که از او اشتباهی سر زد را جلوی آنها انداخته تا با 
درندگی تمام او را بدرند.

روزی یکی از وزرا رأیی داد که موجب پسند پادشاه نبود دستور داد
 که او را جلوی سگ‌ها بیندازند.
وزیر گفت : « من ده سال خدمت شما را کرده‌ام و ده روز
 تا اجرای حکم از شما مهلت می‌خواهم.»

پادشاه گفت این هم ده روز مهلت.

وزیر رفت پیش نگهبان سگ‌ها و گفت : 
«می‌خواهم به مدت ده روز خدمت این سگ‌ها را بکنم.»
نگهبان پرسید : «از این کار چه فایده‌ای می‌بری..؟»

 وزیر گفت : « به زودی خواهی فهمید .»
نگهبان گفت : «پس چنین کن.»
وزیر شروع به فراهم کردن اسباب راحتی برای سگ‌ها کرد
 و دادن غذا ، شستشوی آن‌ها و هر کاری که لازم بود را انجام داد.»

 ده روز گذشت و وقت اجرای حکم فرا رسید دستور دادند
 که وزیر را جلوی سگ‌ها بیندازند. مطابق دستور عمل شد و خود 
پادشاه هم نظاره‌گر ماجرا بود ولی با صحنه‌ی عجیبی روبرو شد.

همه‌ی سگ‌ها به پای وزیر افتادند و تکان نمی‌خورند..!
پادشاه پرسید : « با این سگ‌ها چه کرده‌ای ..!؟»
وزیر پاسخ داد : « ده روز خدمت این سگ‌ها را کردم فراموش نکردند 
ولی ده سال خدمت شما را کردم همه را فراموش کردید.»

 در زندگی شما کسانی هستند که خطای کوچکی کرده‌اند و یا آنکه شما 
اشتباهاً  فکر می کنید که از او خطای سر زد است و مدت‌هاست به خود 
اجازه نمی‌دهید آنها را ببخشید ،  
فقط کافی‌است به روزهای خوبی که با آنها داشتید فکر کنید...

حکایت " دروغگو " بهلول





نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود


 و بر قبرها مى زد.


گفتند: چرا چنین مى کنى؟


بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، 

چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت: 

باغ من ، خانه من ، مرکب من و... 

ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون

 هیچ یک از آن ها، مال او نیست 

که اگر مال او بود حتما با خود برده بود


     " بهلول دانا "


داستان " تضمین " دکتر حسابی





یکی از دانشجویانی که زیر نظر دکتر حسابی

 درس می خواند پس از چند ترم رد شدن

 به دکتر حسابی گفت :

 شما سه ترم است که من را از این درس رد می کنید

 ولی من که نمی خواهم موشک هوا کنم 

فقط می خواهم در روستا یک معلم شوم .

دکتر حسابی پاسخ داد :

 شاید تو نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی

 معلم شوی قبول ، 

اما تو نمی توانی به من تضمین دهی

 که یکی از دانش آموزان تو

 در روستا ، نخواهد که موشک هوا کند!!!


حکایت " دو ذراع " بهلول





« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت،

 دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. 

پرسید: چه می کنی؟ گفت: 

می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد 

و به شما چه قدر؟ 

هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از 

دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد 

و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»

حکایت " مقصود" مولوی





بقالی زنی را دوست میداشت.

 به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو 
من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم
 و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود 
و
 دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.


کنیزک نزد خاتون رفت و گفت:

 بقال سلام رساند و گفت 
که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.

خاتون گفت: به همین سردی؟
کنیزک گفت:
 او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود.
 اصل مقصود است و باقی دردسر است....


« فیه مافیه مولانا »

مطالب و موضوعات بِکر" مجنون باش" ...





مجنون از راهی می گذشت. 

جمعی نماز گذاشته بودند.

مجنون از لابه لای نماز گذاران  ردّ  شد.

جماعت   تُندُوتُند   نماز را  تمام کردند.

همگی ریختند بر سَرِ مجنون.

گفتند  :

بی تربیت  کافر  شده ای  !؟

مجنون گفت :  مگر چه  گفتم  !؟

گفتند  :

مگر کُوری که از لای صَفِ نماز گذاران می گذری؟

مجنون گفت :

من چنان در فکرِ لیلی غَرق بودم که وقتی

 می گذشتم  حتی یک نماز گذار  ندیدم  .

شما چطور عاشقِ خدایید و در حالِ صحبت

 با خدا  همگی مرا دیدید  !؟



"  کاش مجنون وار ، مجنونِ خدا باشیم  "




  ... سه نقطه...

داستان " گنجشک " ... سه نقطه...



گُنجشکی به خدا گفت  :

لانه كوچكی داشتم  ،  آرامگاه ِ  خستگیم  ،
سر پناه  بی کسیم  بود  .  طوفان تو آن  را
از من گرفت  !  کجایی دنیایی تو را گرفته
بودم  ؟   

خدا  در  جواب  گفت  :

ماری  در راه لانه ات بود ،  تو خواب بودی  .
باد را گفتم  :  لانه ات را واژگون کند.   آنگاه
تو از کمین مار  پَر  گُشودی  .  چه بسیار  بَلا
و رنج ها  که به  واسطه  محبّتم  از  تو  دور
کردم و  تو نداسته به دشمنیم  برخواستی  .



   ... سه نقطه...

داستان محبت " حضرت عیسی ( ع)




روزی  حضرت عیسی علیه السلام   به مردی

بر خورد که آن   مَرد سخت به    عیسی  ( ع)  

فَحاشی   می نمود ،

و عیسی  علیه السلام   در   پاسخ  ،  جملات

محبّت آمیز  حواله  آن   مَرد  می کرد  .

یکی از  حَوٰاریون از آن مسیر   رد   می شد و

 صحنه را  دید و  جویا شد از عیسی( ع)  که

چرا او  ناسزا   می دهد  ولی تو به او جملات

محبّت آمیز   می گوئی  ؟

و   عیسی  علیه السلام   فرمود :

او از آنچه در  درون دارد  صحبت  می کند

و   من  ،

از  آنچه  در   درون   دارم   ابراز  می کنم  . . .



حکایت " یک قَدَم پیش بگذارید " ابوسعید


                            ... حکایت ...


ابوسعیدابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

مردم  از تمام  اطراف روستاها  و شهرها   آمده

 بودند.

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته

 بودند.

شاگرد  ابوسعید  گفت :

تو را  بخدا  از  آنجایی که هستید  یک قَدَم پیش

 بگذارید .

سپس   نوبت  به   سخنرانی   ابوسعید     رسید.

او از سخنرانی خود داری کرد.
 
مردم که مدت  یک ساعت در مسجد  نشسته  و

 خسته شده  بودند  شروع  به   اعتراض  کردند.

ابوسعید پس از مدتی گفت :

هر آنچه که من    می خواستم   بگویم   شاگردم

به شما گفت ؛

شما یک قَدَم پیش بگذاریدوبه جلو حرکت کنید ،

تا     خدا   دَه     قَدَم    به    شما    نزدیک     شود  .




                "ابوسعید ابوالخیر  "




مطالب و موضوعات بِکر " ایمان داشتن "




سرعت آهو 90 کیلومتر درساعت است.
در حالی که سرعت شیر  57 کیلومتر در
ساعت است  .
پس چطور آهو طعمه ی  شیر می شود ؟

ترسِ آهو از شکار شدن باعث می شودکه
او برای سنجشِ فاصله اش با شیر ، مُدام
به پشتِ  سر نگاه کند  و  به خاطرِ  همین
سرعتش بسیار کم   می شود تا  جایی که
شیر می تواند به او برسد  !

یعنی اگر  آهو  به پشتِ  سرش نگاه  نکند
طعمه ی  شیر  نمی شود  !

اگر آهو به سرعتِ خود ایمان داشته باشد
همانگونه که شیر به نیرویش ایمان دارد  ،
هیچگاه  طعمه ی  شیر نمی شود  .

این قصّه ی  خیلی از ما آدم ها  هم هست .
اگر به خودمان ایمان نداشته باشیم
و
در طول زندگی همیشه به  پشتِ سر  نگاه
کنیم و به مُرورِ خاطراتِ گذشته بپردازیم ،
هم از زندگیِّ مان  عقب می مانیم
و
هم آینده را از دست می دهیم  . . .







      "   . . .   "


داستان " زاهد"




جهانگردی به دهکده ای  رفت تا زاهد معروفی
را زیارت کند.
دید زاهد در اتاق ساده ای زندگی می کند.
اتاق  پر از کتاب بود،
و غیر از آن فقط میز و نیمکتی  دیده می شد .
جهانگرد پرسید  :
لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت  :
وسایل و مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت  :
من اینجا مسافرم  .
زاهد گفت  :
من  هم  ...








- داستانهای آموزنده -

تبلیغات

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود کاربران

    ورود کاربران

    عضويت سريع

    عضويت سريع

      نام کاربری :
      رمز عبور :
      تکرار رمز :
      ایمیل :
      نام اصلی :
      کد امنیتی :
       
      کد امنیتی
       
      بارگزاری مجدد
      آمار

      آمار

        آمار مطالب آمار مطالب
        کل مطالب کل مطالب : 1201
        کل نظرات کل نظرات : 0
        آمار کاربران آمار کاربران
        افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
        تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

        آمار بازدیدآمار بازدید
        بازدید امروز بازدید امروز : 92
        بازدید دیروز بازدید دیروز : 505
        ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 12
        ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 22
        آي پي امروز آي پي امروز : 17
        آي پي ديروز آي پي ديروز : 24
        بازدید هفته بازدید هفته : 914
        بازدید ماه بازدید ماه : 2,982
        بازدید سال بازدید سال : 6,368
        بازدید کلی بازدید کلی : 6,368

        اطلاعات شما اطلاعات شما
        آی پی آی پی : 3.238.235.155
        مرورگر مرورگر :
        سیستم عامل سیستم عامل :
        تاریخ امروز امروز : چهارشنبه 22 اردیبهشت 1400

        کلیه ی حقوق مادی و معنوی سایت مربوط به اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی بوده و کپی برداری از آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.
        قالب طراحی شده توسط: تک دیزاین و سئو و ترجمه شده و انتشار توسط: قالب گراف