حکا یت

حکا یت
سه شنبه 30 شهریور 1400

یک بیت از ...



کاش می شد از گل و بلبل گذشت


             تا حقیقت رفت و دیگر برنگشت


علیرضا ابراهیم پور گیلانی

حکایت " ظلم " عُبید زاکانی





شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: 

چونست كه مردم در زمان خلفا دعوی خدائی

و پیغمبری بسیار می كردند و اكنون نمی كنند؟

گفت: مردمِ این روزگار را چندان

 ظلم و گرسنگی افتاده است كه نه از 

خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.


   " عبید زاکانی "


حکایت " وفا " ...




پادشاهی دستور داد تا چند سگ وحشی تربیت کنند
 تا هر کسی که از او اشتباهی سر زد را جلوی آنها انداخته تا با 
درندگی تمام او را بدرند.

روزی یکی از وزرا رأیی داد که موجب پسند پادشاه نبود دستور داد
 که او را جلوی سگ‌ها بیندازند.
وزیر گفت : « من ده سال خدمت شما را کرده‌ام و ده روز
 تا اجرای حکم از شما مهلت می‌خواهم.»

پادشاه گفت این هم ده روز مهلت.

وزیر رفت پیش نگهبان سگ‌ها و گفت : 
«می‌خواهم به مدت ده روز خدمت این سگ‌ها را بکنم.»
نگهبان پرسید : «از این کار چه فایده‌ای می‌بری..؟»

 وزیر گفت : « به زودی خواهی فهمید .»
نگهبان گفت : «پس چنین کن.»
وزیر شروع به فراهم کردن اسباب راحتی برای سگ‌ها کرد
 و دادن غذا ، شستشوی آن‌ها و هر کاری که لازم بود را انجام داد.»

 ده روز گذشت و وقت اجرای حکم فرا رسید دستور دادند
 که وزیر را جلوی سگ‌ها بیندازند. مطابق دستور عمل شد و خود 
پادشاه هم نظاره‌گر ماجرا بود ولی با صحنه‌ی عجیبی روبرو شد.

همه‌ی سگ‌ها به پای وزیر افتادند و تکان نمی‌خورند..!
پادشاه پرسید : « با این سگ‌ها چه کرده‌ای ..!؟»
وزیر پاسخ داد : « ده روز خدمت این سگ‌ها را کردم فراموش نکردند 
ولی ده سال خدمت شما را کردم همه را فراموش کردید.»

 در زندگی شما کسانی هستند که خطای کوچکی کرده‌اند و یا آنکه شما 
اشتباهاً  فکر می کنید که از او خطای سر زد است و مدت‌هاست به خود 
اجازه نمی‌دهید آنها را ببخشید ،  
فقط کافی‌است به روزهای خوبی که با آنها داشتید فکر کنید...

حکایت " انتظار " حلاج




حسین بن منصور حلاج را که به دار آویختند،


 جماعتی فریب خورده یا زرگرفته 


و حق به ناحق فروخته، پای چوبه دار گرد آمده و


به او سنگ می زدند و حلاج لب فرو بسته بود.


 نه سخنی به اعتراض می گفت


 و نه از درد فریادی می کشید.


در این میان شیخ شبلی نیز


 که از آن کوی می گذشت، 


سنگی برداشته و به سوی او پرتاب کرد. 


منصور حلاج از ژرفای دل آه سردی کشید


 و به فریاد از درد نالید.


پرسیدند از آن همه سنگ که بر پیکرت زدند 


گلایه ای نکردی، 


مگر سنگ شبلی چه سنگینی داشت 


که فریاد برآوردی؟


منصور در پاسخ گفت: 


 از آن جماعت فریب خورده انتظاری نیست.


 چرا که مرا نمی شناسند و 


علت بر دار شدنم را نمی دانند،


 شبلی اما از ماجرا باخبر است. 


از او انتظار دلجویی و حمایت داشتم ،


نه سنگ پرانی و ملامت .


حکایت " بیداد " عُبید زاکانی






مردی حجاج را گفت :

 دوش تو را به خواب چنان دیدم 

که اندر بهشتی ،

 گفت  : 

اگر خوابت راست باشد ،

 در آن جهان بیداد بیش از این جهان باشد .


    " عبید زاکانی "

حکایت " دروغگو " بهلول





نقل کرده اند بهلول چوبى را بلند کرده بود


 و بر قبرها مى زد.


گفتند: چرا چنین مى کنى؟


بهلول گفت: صاحب این قبر دروغگوست، 

چون تا وقتى در دنیا بود دایم مى گفت: 

باغ من ، خانه من ، مرکب من و... 

ولى حالا همه را گذاشته و رفته است و اکنون

 هیچ یک از آن ها، مال او نیست 

که اگر مال او بود حتما با خود برده بود


     " بهلول دانا "


حکایت " وجود " ملانصرالدین





از ملا نصرالدین پرسیدند: 

خورشید بهتر است یا ماه؟ 

گفت: 

ماه !  چون خورشید در روز روشن در می آید

 پس وجودش سودی ندارد! 

اما ماه شب را روشن می کند، پس بهتر است ! 


داستان " تضمین " دکتر حسابی





یکی از دانشجویانی که زیر نظر دکتر حسابی

 درس می خواند پس از چند ترم رد شدن

 به دکتر حسابی گفت :

 شما سه ترم است که من را از این درس رد می کنید

 ولی من که نمی خواهم موشک هوا کنم 

فقط می خواهم در روستا یک معلم شوم .

دکتر حسابی پاسخ داد :

 شاید تو نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی

 معلم شوی قبول ، 

اما تو نمی توانی به من تضمین دهی

 که یکی از دانش آموزان تو

 در روستا ، نخواهد که موشک هوا کند!!!


حکایت " دو ذراع " بهلول





« گویند: روزی خلیفه از محلی می گذشت،

 دید که بهلول، زمین را با چوبی اندازه می گیرد. 

پرسید: چه می کنی؟ گفت: 

می خواهم دنیا را تقسیم کنم تا ببینم به ما چه قدر می رسد 

و به شما چه قدر؟ 

هر چه سعی می کنم، می بینم که به من بیشتر از 

دو ذارع (حدود یک متر) نمی رسد 

و به تو هم بیشتر از این مقدار نمی رسد.»

حکایت " راستی " علی اکبر دهخدا




انوشیروان ساسانی به خاطر پیرزنی که

 حاضر نشدخانه اش رابفروشد

 دیوار کاخ کسری  را  کج   بنا   کرد. 

یکی از بزرگان از او پرسید:

 این کجی از بهر چیست؟

انوشیروان گفت: 

این کجی از  راستی ماست



حکایت " پیامبر" بیشکچی




اسماعیل بیشکچی ، نویسنده‌ی تُرک میگوید :

 در یکی از مساجد ترکیه از شیخی شنیدم که در نماز جمعه
 با صدای بلند میگفت : 
" به خدا هر کس ترکی نداند بهشت را به چشم نخواهد دید "

در آن جلسه مردی به شدت میگریست ،
 من که چنین دیدم به نزد او رفتم و گفتم : 

مگر تو تُرک نیستی و تُرکی نمی‌دانی؟
 مرد گفت : 
برای خودم گریه نمی‌کنم 
برای پیامبر اسلام گریه می‌کنم که ترکی نمیدانست ! 



پند " بر باد " حجت الاسلام عالی




۰
حضرت سلیمان به مورچه فرمود:

مرا موعظه کن!
مورچه گفت:جناب سلیمان!
میدانی چرا خداوند باد را مسخر شما قرار داد؟
خداوند می خواهد بگوید
سلطنتت بر باده! خیلی نناز!
مواظب خودت باش!

پیش صاحب نظران ملک سلیمان بادست
بلکـه آنسـت سلیـمان کـه ز  ملک آزادسـت

حضرت سلیمان گریه اش افتاد و گفت:
درست میگی همه چیز از بین می روند فقط خدا می ماند.


[ استاد عالی ]

دل نوشته " دامنه زندگی " دکتر مهر پور




دل نوشته ی زیبای دکتر سعید مهرپور به همسر مرحومش که در خرداد97 ، درگذشت.

این استاد که یکی از بهترین جراح های ارتوپد، فلوشیپ جراحی ستون فقرات و استاد دانشگاه علوم پزشکی تهران می باشد، در اینستاگرام شخصی اش با انتشار عکس قبر همسرش نوشته است:

 مریم عزیزم سلام.
من در چهل و یک سالگی به بسیاری از آن چیزهایی که امروز آرزوی جوانان و دانشجویان است رسیده ام.
پزشک ، جراح ، فوق تخصص ، استاد و حتی رییس ! اما امروز بعد از این راهِ دراز و پر مشقّت ، یک آرزو بیشتر ندارم . همه این ها را که برشمردم را پس بدهم . در عوض لحظه ای کنارِ تو بنشینم ، در چشمانت نگاه کنم و فنجان چایی با هم بنوشیم و این بار قول میدهم که چای را نه یکباره و داغ که با آرامش و پا به پای تو بنوشم.

مریم عزیزم ؛ این روزها جوانترها آنچنان برای پیشرفت ، عجله دارند که نگاهِ مادر ؛ نفسِ پدر و عشقِ همسر را نمی بینند و برای رسیدنِ هر چه سریعتر به قله ، بسیاری را در دامنه جای میگذارند .

مریم عزیزم ، من پشیمانم از تمامِ شبهایی که صحبتِ تو را نمی شنیدم و به فکرِ تشویقِ حاضرینِ در سخنرانیِ فردایم بودم. من پشیمانم.

مریم جان بگذار جوانترها را نصیحتی کنم .

"در بالای قلّه ها و آن سوی ابرها
 خبری نیست ، 
هر چه هست در دامنه زندگی شماست."

خاطره " سیرک " چاپلین




با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید 
بلیط ، یه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی 
ما بودند.
وقتی به باجه رسیدند و متصدی باجه قیمت 
بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان
رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به
 همسرش انداخت،معلوم بود که
 پول کافی ندارد و نمیدانست چه بکند...!!

ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک
 اسکناس ١٠ دلاری بیرون آورد و روی زمین
 انداخت، سپس خم شد و پول را 
از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: 
ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد. 

مرد که متوجه موضوع شده بود، 
بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: 
متشکرم آقا...!!

مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش
 بچه هایش شرمنده نشود، 
کمک پدرم را پذیرفت

بعد ازینکه بچه ها همراه پدر و مادرشان
 داخل سیرک شدند،
 ما آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه
 برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری
 افتخار کردم.

 "آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم رفته بودم"

سعی کنیم ثروتمند زندگی کنیم ، 
بجاى آنکه ثروتمند بمیریم...!

"چارلی چاپلین"

سه نقطه " دل " ...




 دیوانه ای در شهر بود که

 میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!


روزی دیوانه از کنار جمعی میگذشت،

بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:

آهای دیوانه !

میتوانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ 

ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد  ﻭ ﻫﺮﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ 

ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟

دیوانه گفت: بله میتوانم!

ﺩﻟﺒﺮﯼ  ﺑﺎ  ﺩﻟﺒﺮﯼ  ﺩﻝ  ﺍﺯ  ﮐﻔﻢ  ﺩﺯﺩﯾﺪ  ﻭ  ﺭﻓﺖ،

ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ , ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ

ﮔﻔﺘﻤﺶ  ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ  ﺩﻟﺒﺮ  ﺯ  ﺩﻝ   ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟

ﺍﺯ  ﺗﻪ  ﺩﻝ  ﺑﺮ  ﻣﻦ  ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ  ﺩﻝ  ﺧﻨﺪﯾﺪ   ﻭ  رفت

حکایت " خودت را بشکن " ...





بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت 
چه میکنی؟
گفت: هیچ کار

گفتند: مگر میشود؟
 پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟

گفت: من در تربیت خود کوشیدم،
تا الگوی خوبی برای آنان باشم.

 فرزندان راستی گفتار و درستی رفتار
 پدر و مادر را می بینند، نه امر و نهی های
 بیهوده ای که خود عمل نمیکنند.

تخم مرغ اگر با نیروی بیرونی بشکند، 
پایان زندگیست
ولی اگر با نیروی داخلی بشکند، 
آغاز زندگیست،

همیشه بزرگترین تغییرات از درون شکل میگیرد.
درون خود را بشکن تا شخصیت جدیدت 
متولد شود
آنگاه خودت را خواهی دید

حکایت " صدای شکستن " ...





فردی چند  گردو  به بهلول داد و گفت:

بشکن و بخور و برای من دعا کن.

بهلول گردوها را شکست و خورد

 اما دعا نکرد..!

آن مرد گفت: 

گردوها را می خوری نوش جان، 

ولی من صدای دعای تو را نشنیدم...

بهلول گفت:

 مطمئن باش اگر در راه خدا داده ای ،

 خدا خودش صدای شکستن گردوها را 

شنیده است!!


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که خواجه خود روش بنده پروری  داند

داستان " ارزش علامه جعفری





علّامه محمّد تقی جعفری نقل می كرد: 

 عدّه‌‌‌ای از جامعه‌‌‌شناسان برتر دنیا در «دانمارک» جمع
شده بودند تا درباره موضوع مهمّی
 به بحث و تبادل نظر بپردازند.

 موضوع این بود :

ارزش واقعی انسان به چیست؟
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصّی داریم؛ 
مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است.
معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیّت آن است.
معیار ارزش پول، پشتوانه آن است.

امّا معیار ارزش انسان‌‌‌ها در چیست؟

هر کدام از جامعه شناس‌‌‌ها صحبت‌‌‌هایی داشتند 
و معیارهای خاصّی را ارائه دادند.
وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم:

اگر می‌‌‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد،
 ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی 
عشق می‌‌‌ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است 
در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.
کسی که عشقش ماشینش است،
 ارزشش به همان میزان است،

 امّا کسی که عشقش خدای متعال است، 
ارزشش به اندازه خداست.

علّامه فرمودند:
 من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. 

ولی جامعه شناس‌‌‌هایی که صحبت‌‌‌های مرا شنیدند، 
برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

وقتی تشویق آن ها تمام شد، 
من دوباره بلند شدم و گفتم:

عزیزان! این کلام از من نبود. 
بلکه از شخصی به نام علی علیه السلام است.
 آن حضرت در «نهج البلاغه» می‌‌‌فرمایند: 

 « قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُه ُ؛ 
ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌‌‌دارد
وقتی این کلام را گفتم ،دوباره به نشانه احترام 
به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علی علیه السلام 
از جا بلند شدند..


حکایت " مقصود" مولوی





بقالی زنی را دوست میداشت.

 به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو 
من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم
 و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود 
و
 دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.


کنیزک نزد خاتون رفت و گفت:

 بقال سلام رساند و گفت 
که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.

خاتون گفت: به همین سردی؟
کنیزک گفت:
 او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود.
 اصل مقصود است و باقی دردسر است....


« فیه مافیه مولانا »

متن های فلسفی "درویش " انصاری





◾️درویشی تنگدست، 
به در خانه توانگری رفت و گفت:

شنیده‌ام مالی در راه خدا نذر کرده‌ای که
 به درویشان دهی، من نیز درویشم. 

خواجه گفت:

من نذر کوران کرده‌ام، تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد و گفت:

ای خواجه، کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته، 
به در خانه چون تو، گدائی آمده‌ام. 


این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته،
 از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که
 چیزی به وی دهد، قبول نکرد…


  " خواجه عبدالله انصاری "
        مناجات نامه

حکایت " مراقب چشم هایت باش " ...



جوانی به حکیمی گفت: 

وقتی همسرم را انتخاب کردم،
 در نظرم طوری بود که گویا خداوند
 مانندش را در دنیا نیافریده است.

 وقتی نامزد شدیم،
 بسیاری را دیدم که مثل او بودند. 
وقتی ازدواج کردیم،

 خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. 

چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، 
دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.

حکیم گفت:

 آیا دوست داری بدانی از همه
 این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟

جوان گفت:  آری.

حکیم گفت: 

اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، 
احساس خواهی کرد که سگ‌های 
ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.

جوان با تعجب پرسید: 
چرا چنین سخنی می‌گویی؟

حکیم گفت:
 چون مشکل در همسر تو نیست. 

مشکل اینجا است که وقتی انسان
 قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد
 و از شرم خداوند خالی باشد،

 محال است که چشمانش را
 به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. 

آیا دوست داری دوباره همسرت 
زیباترین زن دنیا باشد؟

جوان گفت: آری.

حکیم گفت  مراقب چشمانت باش.

حکایت " نادان " ...




نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت : 
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود


پند "بهشت " مولوی



 نصیحتِ مولانا
 به فرزندش بهاء الدین ولد:


«..اﮔﺮ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﯾﻤﺎً ﺩﺭ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎﺷﯽ . ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﮐﺴﺎﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻮ ﻭ ﮐﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻣﺪﺍﺭ، ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﺷﺨﺼﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﯾﺎﺩ ﮐﻨﯽ، ﺩﺍﯾﻤﺎً ﺷﺎﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﯽ، ﻭ ﺁﻥ ﺷﺎﺩﯼ ﻋﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺍﺳﺖ. ﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﯾﺎﺩ ﮐﻨﯽ، ﺩﺍﯾﻢ ﺩﺭ ﻏﻢ ﺑﺎﺷﯽ، ﻭ ﺁﻥ ﻏﻢ ﻋﯿﻦ ﺩﻭﺯﺥﺍﺳﺖ.
 ﭼﻮﻥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﯾﺎﺩ ﮐﻨﯽ، ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺍﺯ ﺧﻮﺷﯽ ﻣﯽ ﺷﮑﻔﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻞ ﻭ ﺭﯾﺤﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ. ﻭ ﭼﻮﻥ ﺫﮐﺮ ﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ، ﺑﺎﻍ ﺩﺭﻭﻧﺖ ﺍﺯ ﺧﺎﺭﺯﺍﺭ ﻭ ﻣﺎﺭ ﭘﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﻭ ﭘﮋﻣﺮﺩﻩ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﯼ...»

 "ﻣﻨﺎﻗﺐ ﺍﻟﻌﺎﺭﻓﯿﻦ"

داستان " مادر " داستان های جالب




داستان

روزی حضرت موسی (علیه‌ السّلام) در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد: خدایا می‌خواهم همنشینی را که در بهشت دارم، ببینم که چگونه شخصی است!
جبرئیل بر او نازل شد و گفت: یا موسی قصابی که در فلان محل است، همنشین تو است، حضرت موسی درب دُکان قصاب آمد، دید جوانی شبیه شب گردان، مشغول فروختن گوشت است، شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل رفت، حضرت به دنبال او رفت تا به منزل رسید به جوان گفت: مهمان نمی‌خواهی؟
گفت: بفرمائید، حضرت موسی (علیه السّلام) را به درون خانه برد، حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی از طبقه بالا آورد، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او راشستشو داد، غذا را با دست خود به او خورانید، موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد، پیرزن کلمات را گفت که مفهوم نبود؛ بعد جوان برای حضرت موسی (علیه السّلام) غذا آورد و خوردند.
آن حضرت سؤال کرد، حکایت تو با
این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد:
این پیرزن مادر من است، چون وضع مادی‌ام خوب نیست کنیزی برایش بخرم، خودم او را خدمت می‌کنم، پرسید: آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟ گفت: هر وقت او را شستشو می‌دهم و غذا به او می‌خورانم می‌گوید: خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی (علیه السّلام) در بهشت گردی...
حضرت موسی (علیه السّلام) فرمود: ای جوان بشارت می‌دهم به تو که خداوند دعای مادرت را مستجاب کرده، جبرئیل به من خبر داد در بهشت تو همنشین من هستی.

حکایت "منجّمی " سعدی علیه الرحمه







مُنجّمی  به خانه درآمد  ،

یکی مرد بیگانه را دید با  زن  او بهم  نشسته .

دشنام   و   سقط   گفت  و   فتنه  و   آشوب  برخاست  .

صاحبدلی  برین  واقف بود  و  گفت  :

تو بر اُوج  فلک  چه دانی  چیست  ؟

که  ندانی  که در سرایت  کیست  ؟


      " شیخ اجل سعدی علیه الرحمه  " 
 

سخنان ناب " رحمت و کَرَم " عطار






گفتی که گنه کنی به دوزخ  بَرَمت  

این را به کسی گو که تورا نشناسد

شیخ ابوالحسن خَرَقانی شبی نماز  می‌کرد  ،  صدایی شنید که  :

های  ابوالحسن  ،  خواهی که آنچه از تو   می‌دانم با  خلق گویم

تا  سنگسارت  کنند  ؟

شیخ  گفت  :

بار خدایا  ؛   خواهی  تا آنچه  از  رحمت تو    می‌دانم  و  از  کَرَم

تو  می‌بینم  با خلق  بگویم  تا  دیگر  هیچ  کس  سُجودت  نکند ؟

آواز  آمد که  :   نه  از  تو  نه  از  من  .


                                                    " تذکرة اولیاءِ عطّار نیشابوری "






حکایت " کُلّ عمرت " شیخ بهائی






یک  استاد   صَرف  و  نَحو  عربی  در  کشتی  بود.

مُلّاح  را  گفت  :

تو  عِلم  نَحو  خوانده ای  ؟

گفت  :  نه

گفت  :  نیم  عمرت  بر  فَناست  .

روزی  دیگر  تند بادی  پدید  آمد  ،   کشتی  می‌خواست غرق  شود  .

مُلّاح  او  را  گفت  :

تو عِلم  شنا  آموخته ای  ؟

استاد  گفت  :  نه

مُلّاح  گفت  :    کُلِّ  عُمرت    بَر  فَناست  !


          کشکول شیخ بهائی  _





حکایت " راهِ صلح " شیخ بهائی






عارفی   می‌گوید  :

که روزی  دُزدان  قافله ما را غارت کردند  ،  پس  نشستند

و  مشغول  طعام   خوردن   شدند  .  یکی  از آنها  را دیدم

که   چیزی   نمی‌خورد   ،   به  او  گفتم  که  چرا  با آنها  در

غذا  خوردن   شریک    نمی شوی    ؟

گفت  :

من   امروز    روزه ام  .   گفتم  ؛   دُزدی   و   روزه   گرفتن

عَجب  است  .  گفت :   ای   مَرد  !   این   راه  ،   راهِ  صلح

است    که   با   خدای   خود   وا گذاشته ام  ،  شاید روزی

سَبَب  شود   و   با  او   آشنا   شدم  .

آن   عارف  می‌گوید  :

یکسال    دیگر  او  را در  مسجدالحَرام   دیدم  که   طواف

می‌کند   و  آثار   توبه   از  وی  مشاهده   کردم  ،  رو به من

کرد   و   گفت  :    دیدی  که   آن    روزه    چگونه   مرا    با

خدا   آشنا   کرد  .


 
کشکول  شیخ بهائی "

عکس" شانگهای " علیرضاابراهیم پور گیلانی


حکایت " محافظت " عارفی...







پادشاهی به  عارفی   رسید  ؛

از  او  پندی  خواست  :

عارف  گفت  :

هرآنچه  را  در آن  امیدِ  رستگارى  است  ،

  بگیر  و

  آنچه  را  درآن  خطرِ  هلاکت  است  ،


  رها  کن  
"


پند " گُول نخورید " بهاء الدّینی







     آیت الله بهاء الدّینی  رحمة اله علیه فرمودند  :

به  تسبیح  و  ذِکر   و   وِرد   گُول   نخورید  ،

ممکن  است  چیزی  عادت  انسان  شود  ،

وقتی  عادت  شد  ،

ترک  آن   وحشت  آور    است    و

منشأ   اثر   هم   نیست  .

انسان  گاهی  مثل  ضبط  صوت   می‌شود ،

می گوید    و    می خواند    و   هیچ    متوجه   نیست  .

لذا   چیزی   عاید   او    نمی‌شود  ...



    سیری در آفاق  ،  صفحه  ۱۸۱  -

عکس " مجنون " علیرضاابراهیم پورگیلانی


حکایت " دو دوست " سه نقطه...






دو دوست در بیابان همسفر بودند.
در طول راه با هم دعوا کردند.
یکی به دیگری سیلی زد.

دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود
بدون هیچ حرفی روی  شن  نوشت

"  امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد  "

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای  رسیدند
و  تصمیم گرفتند  حمّام  کنند  ،
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد،
امّا دوستش او را نجات داد
و  او بر روی سنگ حک کرد و نوشت  :

"  امروز بهترین دوستم  ،  زندگیم را نجات  داد  "

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود  ،  پرسید  :
چرا وقتی سیلی ات  زدم بر  روی  شن
و  حالا بر روی  سنگ  نوشتی  !؟

دوستش پاسخ داد  :

وقتی دوستی تو را ناراحت می کند  باید آن را روی  شن
بنویسی  تا  بادهای  بخشش آن را پاک کند  .

ولی وقتی  به تو خوبی می‌کند باید آن را روی سنگ حک کرد و
نوشت  ،  تا هیچ  بادی آن  را  پاک  نکند  .

حکایت " خودپسندی " شیخ بهایی








 عارفی گفت  :


 گناهی که تو  را  از  آن

 بد  آید  ،

 بهتر  از  کار  نیكی  ست

 که  تو  را  به   "  خود پسندی  "    آرد  .
  



 " کشکول شیخ بهائی "

مطالب و موضوعات بِکر" مجنون باش" ...





مجنون از راهی می گذشت. 

جمعی نماز گذاشته بودند.

مجنون از لابه لای نماز گذاران  ردّ  شد.

جماعت   تُندُوتُند   نماز را  تمام کردند.

همگی ریختند بر سَرِ مجنون.

گفتند  :

بی تربیت  کافر  شده ای  !؟

مجنون گفت :  مگر چه  گفتم  !؟

گفتند  :

مگر کُوری که از لای صَفِ نماز گذاران می گذری؟

مجنون گفت :

من چنان در فکرِ لیلی غَرق بودم که وقتی

 می گذشتم  حتی یک نماز گذار  ندیدم  .

شما چطور عاشقِ خدایید و در حالِ صحبت

 با خدا  همگی مرا دیدید  !؟



"  کاش مجنون وار ، مجنونِ خدا باشیم  "




  ... سه نقطه...

داستان " گنجشک " ... سه نقطه...



گُنجشکی به خدا گفت  :

لانه كوچكی داشتم  ،  آرامگاه ِ  خستگیم  ،
سر پناه  بی کسیم  بود  .  طوفان تو آن  را
از من گرفت  !  کجایی دنیایی تو را گرفته
بودم  ؟   

خدا  در  جواب  گفت  :

ماری  در راه لانه ات بود ،  تو خواب بودی  .
باد را گفتم  :  لانه ات را واژگون کند.   آنگاه
تو از کمین مار  پَر  گُشودی  .  چه بسیار  بَلا
و رنج ها  که به  واسطه  محبّتم  از  تو  دور
کردم و  تو نداسته به دشمنیم  برخواستی  .



   ... سه نقطه...

حکایت " صبر " لقمان حکیم


                   - حکایتی شیرین -

لقمان حکیم در آغازِ کار غلامی مملوک بود.
او خواجه ای توانگر و نیك سرشت داشت اما
در عین توانگری از عَجز و ضَعفِ شخصیت
مُبرّا نبود.
در برابر اندک ناراحتی شکایت می کرد و
ناله می نمود.
و لقمان از این برنامه رنجیده خاطر بود
ولی از اظهار این معنی پرهیز می نمود.
زیرا می ترسید اگر با او در این برنامه
به صراحت گفتگو کند،  عاطفه خود خواهیش
جریحه دار گردد.
از اینرو روزگاری منتظر فرصت بود تا خواجه
را از این گِله و شکایت باز دارد.
تا روزی یکی از دوستان خواجه خربُزه ای به
رسم هدیه برای او فرستاد.
خواجه که از مشاهده فضائل لقمان سخت تحت
تأثیر قرار گرفته بود،  آن میوه را از خود دریغ
داشت تا به  لقمان ایثار کند ،
کاردی طلبید و با دست خود آن را بُرید
و قطعه قطعه به لقمان داد و او را  وادار
به تناول کرد.
لقمان قطعات خربُزه را گرفت و با
گُشاده رویی خورد تا یک قطعه بیش نمانده
بود که خواجه آنرا به دهان گذاشتُ و از
تلخی آن روی  درهم کشید.
آنگاه با تعجب از لقمان سئوال کرد
چگونه خربُزه ای تلخ را این چنین با
 کُشاده رویی تناول کردی و سخنی به میان
نیاوردی ؟
لقمان که از نا سپاسی خواجه در برابر  حقّ
و همچنین از ضعف و از زَبُونی او ناراضی بود،
دید فرصتی مناسب برای آگاه کردن او رسیده
از اینرو با احتیاط  ،  آغاز سخن کرد ؛
و گفت :
حاجت به بیان نیست ؛
که من ناگواری و تلخی این میوه را احساس
 می کردم و از خوردن آن  رنج فراوان
می بُردم ، ولی سالهاست می گذرد که من
از دست تو لُقمه های  شیرین و گُوارا گرفتم
و از نعمتهای تو  مُتَنَعِّمم  .
اکنون چگونه روا  بُوَد که چون  لُقمه تلخی
از دست تو بِسِتانم شِکوه و  گِله آغاز کنم؟
و از احساس تلخی آن سخنی به زبان آورم؟
خواجه از شنیدن سخن لقمان به
ضعفِ روحِ خود توجه کرد و در برابر
 آن  قدرت روانی   به زانو در آمد و از آن روز
در اصلاحِ نَفْسِ و تَهذیب روح همّت گُماشت
تا خود را در برابر شدائد به زیورِ
 صبر و شکیبایی  بیآراید  .


... 
 

حکایت " یک قَدَم پیش بگذارید " ابوسعید


                            ... حکایت ...


ابوسعیدابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

مردم  از تمام  اطراف روستاها  و شهرها   آمده

 بودند.

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته

 بودند.

شاگرد  ابوسعید  گفت :

تو را  بخدا  از  آنجایی که هستید  یک قَدَم پیش

 بگذارید .

سپس   نوبت  به   سخنرانی   ابوسعید     رسید.

او از سخنرانی خود داری کرد.
 
مردم که مدت  یک ساعت در مسجد  نشسته  و

 خسته شده  بودند  شروع  به   اعتراض  کردند.

ابوسعید پس از مدتی گفت :

هر آنچه که من    می خواستم   بگویم   شاگردم

به شما گفت ؛

شما یک قَدَم پیش بگذاریدوبه جلو حرکت کنید ،

تا     خدا   دَه     قَدَم    به    شما    نزدیک     شود  .




                "ابوسعید ابوالخیر  "




مطالب و موضوعات بِکر " ایمان داشتن "




سرعت آهو 90 کیلومتر درساعت است.
در حالی که سرعت شیر  57 کیلومتر در
ساعت است  .
پس چطور آهو طعمه ی  شیر می شود ؟

ترسِ آهو از شکار شدن باعث می شودکه
او برای سنجشِ فاصله اش با شیر ، مُدام
به پشتِ  سر نگاه کند  و  به خاطرِ  همین
سرعتش بسیار کم   می شود تا  جایی که
شیر می تواند به او برسد  !

یعنی اگر  آهو  به پشتِ  سرش نگاه  نکند
طعمه ی  شیر  نمی شود  !

اگر آهو به سرعتِ خود ایمان داشته باشد
همانگونه که شیر به نیرویش ایمان دارد  ،
هیچگاه  طعمه ی  شیر نمی شود  .

این قصّه ی  خیلی از ما آدم ها  هم هست .
اگر به خودمان ایمان نداشته باشیم
و
در طول زندگی همیشه به  پشتِ سر  نگاه
کنیم و به مُرورِ خاطراتِ گذشته بپردازیم ،
هم از زندگیِّ مان  عقب می مانیم
و
هم آینده را از دست می دهیم  . . .







      "   . . .   "


حکایت " ابوبکر و عمر " نعمت الله جزایری



                      ...    حکایت   ...

  
روزی ابوبکر و عمر،  دو طرف حضرت علی(ع)

راه می رفتند.  چون قد آن دو نفر کمی بلند تر از

آن حضرت بود  ، عُمَر  جملاتی را به شوخی و طنز

مطرح کرد و خطاب به حضرت گفت :

اَنتَ فی بَیْنِنٰا کَلنُونِ   <<  لَناٰ  >>   "

یعنی  :

علی  !

تو در میان ما  ، مثل حرف << نون >>

در    <<  لَنٰا  >>  هستی .

حضرت علی(ع) بلافاصله پاسخ داد که  :

"   اِنْ لَمْ اَکُن اَنَا فَاَنتُم    <<  لٰا   >>    "

یعنی :

اگر من  نباشم   ،   شما  چیزی  نیستید  .






منبع :
کشف الاسرار فی شرح الاستبصار
[ نعمت الله جزائری ]
چاپ دارالکتب قم - جلد1/ صفحه 165-164





حکا یت " وصیّت " خواجه طوسی



خواجه نصیرالدین طوسی وقتی که در بغداد حالش دگرگون شد و فهمید که نزدیک است که از این دنیا به جوار الهی ارتحال کند  ،  وصیّت کرد  : مرا  از کنار امام هفتم (ع) باب الحوائج الی الله،  از این معقل و پناهگاه بیرون نبرید و در عتبه به خاك بسپارید و روی قبرم در پیشگاه امام هفتم( ع) مثلاً نوشته نشود " آیت الله "
یا " علامه "  ،  چون آن بزرگوار قرآن ناطق و امام مُلک و ملکوت  است.  بلکه روی قبر من بنویسید :
[ و کَلبُهُمْ باسِطِ ذِراعیه بالوَصید ]  = آیه18 سوره کهف،
پا های خود را در آستان در  دراز  کرده بوده  .
آری  ؛
خواجه نصیرالدین طوسی  ، عالمی که صاحب کتاب در حکمت،  فلسفه، عرفان، ریاضیات، فقه و اصول،  علوم غریبه، معماری و مهندسی و بنا کننده رصد خانه مراغه وصاحب زیج ایلخانی و استاد کُلِّ فی الکُلّ است روی سنگ قبرش وصیّت می کند که چنین بنویسند  .
چون او می داند که :
گفتن بر خورشید که من چشمه  نورم
دانند   بزرگان که سزاوار  سُها  نیست







" وصیّت نامه خواجه نصیرالدین طوسی "

تبلیغات

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود کاربران

    ورود کاربران

    عضويت سريع

    عضويت سريع

      نام کاربری :
      رمز عبور :
      تکرار رمز :
      موبایل :
      ایمیل :
      نام اصلی :
      کد امنیتی :
       
      کد امنیتی
       
      بارگزاری مجدد
      آمار

      آمار

        آمار مطالب آمار مطالب
        کل مطالب کل مطالب : 1202
        کل نظرات کل نظرات : 0
        آمار کاربران آمار کاربران
        افراد آنلاین افراد آنلاین : 3
        تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

        آمار بازدیدآمار بازدید
        بازدید امروز بازدید امروز : 137
        بازدید دیروز بازدید دیروز : 202
        ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
        ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 2
        آي پي امروز آي پي امروز : 33
        آي پي ديروز آي پي ديروز : 43
        بازدید هفته بازدید هفته : 339
        بازدید ماه بازدید ماه : 2,713
        بازدید سال بازدید سال : 43,284
        بازدید کلی بازدید کلی : 43,284

        اطلاعات شما اطلاعات شما
        آی پی آی پی : 3.238.132.225
        مرورگر مرورگر :
        سیستم عامل سیستم عامل :
        تاریخ امروز امروز : سه شنبه 30 شهریور 1400

        درباره ما

          اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی
          علیرضا ابراهیم پور گیلانی شاعر پر آوازه گیلان از آثار او می توان به 1 - شب و تنهایی 2 - با خودم تنها ، اشاره کرد.

        کلیه ی حقوق مادی و معنوی سایت مربوط به اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی بوده و کپی برداری از آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.
        قالب طراحی شده توسط: تک دیزاین و سئو و ترجمه شده و انتشار توسط: قالب گراف