داستان

داستان
سه شنبه 30 شهریور 1400

یک بیت از ...



کاش می شد از گل و بلبل گذشت


             تا حقیقت رفت و دیگر برنگشت


علیرضا ابراهیم پور گیلانی

حکایت " ظلم " عُبید زاکانی





شخصی از مولانا عضدالدین پرسید: 

چونست كه مردم در زمان خلفا دعوی خدائی

و پیغمبری بسیار می كردند و اكنون نمی كنند؟

گفت: مردمِ این روزگار را چندان

 ظلم و گرسنگی افتاده است كه نه از 

خدایشان به یاد می آید و نه از پیغامبر.


   " عبید زاکانی "


حکایت " انتظار " حلاج




حسین بن منصور حلاج را که به دار آویختند،


 جماعتی فریب خورده یا زرگرفته 


و حق به ناحق فروخته، پای چوبه دار گرد آمده و


به او سنگ می زدند و حلاج لب فرو بسته بود.


 نه سخنی به اعتراض می گفت


 و نه از درد فریادی می کشید.


در این میان شیخ شبلی نیز


 که از آن کوی می گذشت، 


سنگی برداشته و به سوی او پرتاب کرد. 


منصور حلاج از ژرفای دل آه سردی کشید


 و به فریاد از درد نالید.


پرسیدند از آن همه سنگ که بر پیکرت زدند 


گلایه ای نکردی، 


مگر سنگ شبلی چه سنگینی داشت 


که فریاد برآوردی؟


منصور در پاسخ گفت: 


 از آن جماعت فریب خورده انتظاری نیست.


 چرا که مرا نمی شناسند و 


علت بر دار شدنم را نمی دانند،


 شبلی اما از ماجرا باخبر است. 


از او انتظار دلجویی و حمایت داشتم ،


نه سنگ پرانی و ملامت .


داستان " خوف " روان شناس




گفتگوی مار و زنبور

روزی مار به زنبور گفت: 

انسان ها از ترس "ظاهر خوفناک" من  می میرند

 نه به خاطر نیش زدنم.

 اما زنبور قبول نکرد!

مار برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت: 

آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که

 در کنار درختی خوابیده بود.

 مار رو به زنبور کرد و گفت من او را میگزم

 و مخفی می شوم و تو 

در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خودنمایی کن.

مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن

 در بالای سر چوپان کرد. 

چوپان فورا از خواب پرید و گفت"ای زنبور لعنتی"

و شروع به تخلیه 

زهر کرد و بلند شد و رفت و بعد از چندی بهبود یافت.

این بار که باز چوپان در همان حالت بود مار و زنبور

 نقشه دیگری کشیدند.

 زنبور نیش زد و مار خودنمایی کرد!

چوپان از خواب پرید و همین که مار را دید

 از ترس پا به فرار گذاشت،

 و به خاطر وحشت از زهرِ آن مار،چند روز بعد از دنیا رفت... 

برخی از اتفاقات دنیا هم همین است، 

فقط به خاطر ترس از آنهاست که افراد نابود می شوند، 

ما رویاهایمان را زندگی نمی‌کنیم، 

ما در ترس‌هایمان زندگی می‌کنیم.



خاطره " سیرک " چاپلین




با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید 
بلیط ، یه زن و شوهر با ٤ تا بچه شون جلوی 
ما بودند.
وقتی به باجه رسیدند و متصدی باجه قیمت 
بلیط هارو بهشون گفت، ناگهان
رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به
 همسرش انداخت،معلوم بود که
 پول کافی ندارد و نمیدانست چه بکند...!!

ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک
 اسکناس ١٠ دلاری بیرون آورد و روی زمین
 انداخت، سپس خم شد و پول را 
از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: 
ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد. 

مرد که متوجه موضوع شده بود، 
بهت زده به پدرم نگاه کرد و گفت: 
متشکرم آقا...!!

مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش
 بچه هایش شرمنده نشود، 
کمک پدرم را پذیرفت

بعد ازینکه بچه ها همراه پدر و مادرشان
 داخل سیرک شدند،
 ما آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه
 برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری
 افتخار کردم.

 "آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم رفته بودم"

سعی کنیم ثروتمند زندگی کنیم ، 
بجاى آنکه ثروتمند بمیریم...!

"چارلی چاپلین"

سه نقطه " دل " ...




 دیوانه ای در شهر بود که

 میگفتن از رفتن عشقش دیوانه شده است!


روزی دیوانه از کنار جمعی میگذشت،

بزرگان جمع به تمسخر به دیوانه گفتند:

آهای دیوانه !

میتوانی برای ما شعری بخوانی که ﺩﻩ ﺗﺎ 

ﮐﻠﻤﻪ " ﺩﻝ " ﺩﺍﺧﻠﺶ ﺑﺎﺷد  ﻭ ﻫﺮﮐﺪاﻡ ﻣﻌﺎﻧﯽ 

ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟

دیوانه گفت: بله میتوانم!

ﺩﻟﺒﺮﯼ  ﺑﺎ  ﺩﻟﺒﺮﯼ  ﺩﻝ  ﺍﺯ  ﮐﻔﻢ  ﺩﺯﺩﯾﺪ  ﻭ  ﺭﻓﺖ،

ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﺯ ﺩﻝ , ﺳﻨﮕﺪﻝ ﻧﺸﻨﯿﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ

ﮔﻔﺘﻤﺶ  ﺍﯼ ﺩﻟﺮﺑﺎ  ﺩﻟﺒﺮ  ﺯ  ﺩﻝ   ﺑﺮﺩﻥ ﭼﻪ ﺳﻮﺩ؟

ﺍﺯ  ﺗﻪ  ﺩﻝ  ﺑﺮ  ﻣﻦ  ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ  ﺩﻝ  ﺧﻨﺪﯾﺪ   ﻭ  رفت

حکایت " خودت را بشکن " ...





بزرگی را گفتند تو برای تربیت فرزندانت 
چه میکنی؟
گفت: هیچ کار

گفتند: مگر میشود؟
 پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟

گفت: من در تربیت خود کوشیدم،
تا الگوی خوبی برای آنان باشم.

 فرزندان راستی گفتار و درستی رفتار
 پدر و مادر را می بینند، نه امر و نهی های
 بیهوده ای که خود عمل نمیکنند.

تخم مرغ اگر با نیروی بیرونی بشکند، 
پایان زندگیست
ولی اگر با نیروی داخلی بشکند، 
آغاز زندگیست،

همیشه بزرگترین تغییرات از درون شکل میگیرد.
درون خود را بشکن تا شخصیت جدیدت 
متولد شود
آنگاه خودت را خواهی دید

داستان " ارزش علامه جعفری





علّامه محمّد تقی جعفری نقل می كرد: 

 عدّه‌‌‌ای از جامعه‌‌‌شناسان برتر دنیا در «دانمارک» جمع
شده بودند تا درباره موضوع مهمّی
 به بحث و تبادل نظر بپردازند.

 موضوع این بود :

ارزش واقعی انسان به چیست؟
برای سنجش ارزش خیلی از موجودات، معیار خاصّی داریم؛ 
مثلاً معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است.
معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیّت آن است.
معیار ارزش پول، پشتوانه آن است.

امّا معیار ارزش انسان‌‌‌ها در چیست؟

هر کدام از جامعه شناس‌‌‌ها صحبت‌‌‌هایی داشتند 
و معیارهای خاصّی را ارائه دادند.
وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم:

اگر می‌‌‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد،
 ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی 
عشق می‌‌‌ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است 
در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است.
کسی که عشقش ماشینش است،
 ارزشش به همان میزان است،

 امّا کسی که عشقش خدای متعال است، 
ارزشش به اندازه خداست.

علّامه فرمودند:
 من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. 

ولی جامعه شناس‌‌‌هایی که صحبت‌‌‌های مرا شنیدند، 
برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

وقتی تشویق آن ها تمام شد، 
من دوباره بلند شدم و گفتم:

عزیزان! این کلام از من نبود. 
بلکه از شخصی به نام علی علیه السلام است.
 آن حضرت در «نهج البلاغه» می‌‌‌فرمایند: 

 « قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُه ُ؛ 
ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌‌‌دارد
وقتی این کلام را گفتم ،دوباره به نشانه احترام 
به وجود مقدّس امیرالمؤمنین علی علیه السلام 
از جا بلند شدند..


حکایت " مقصود" مولوی





بقالی زنی را دوست میداشت.

 به کنیز خود پیغام داد که برو به خاتون بگو 
من چنینم و چنانم و عاشقم و میسوزم و میسازم
 و آرام ندارم و بر من ستم ها می رود 
و
 دیشب چنان بودم و امروز چنین بر من گذشت.
قصه های دراز گفت و کنیز را راهی کرد.


کنیزک نزد خاتون رفت و گفت:

 بقال سلام رساند و گفت 
که بیا تا تو را چنین کنم و چنان کنم.

خاتون گفت: به همین سردی؟
کنیزک گفت:
 او سخن دراز گفت ولی مقصود این بود.
 اصل مقصود است و باقی دردسر است....


« فیه مافیه مولانا »

عکس" یک آسمان " علیرضا ابراهیم پور گیلانی

www.followmy.ir

حکایت " نادان " ...




نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت : 
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود


داستان " مادر " داستان های جالب




داستان

روزی حضرت موسی (علیه‌ السّلام) در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد: خدایا می‌خواهم همنشینی را که در بهشت دارم، ببینم که چگونه شخصی است!
جبرئیل بر او نازل شد و گفت: یا موسی قصابی که در فلان محل است، همنشین تو است، حضرت موسی درب دُکان قصاب آمد، دید جوانی شبیه شب گردان، مشغول فروختن گوشت است، شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل رفت، حضرت به دنبال او رفت تا به منزل رسید به جوان گفت: مهمان نمی‌خواهی؟
گفت: بفرمائید، حضرت موسی (علیه السّلام) را به درون خانه برد، حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی از طبقه بالا آورد، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او راشستشو داد، غذا را با دست خود به او خورانید، موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد، پیرزن کلمات را گفت که مفهوم نبود؛ بعد جوان برای حضرت موسی (علیه السّلام) غذا آورد و خوردند.
آن حضرت سؤال کرد، حکایت تو با
این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد:
این پیرزن مادر من است، چون وضع مادی‌ام خوب نیست کنیزی برایش بخرم، خودم او را خدمت می‌کنم، پرسید: آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟ گفت: هر وقت او را شستشو می‌دهم و غذا به او می‌خورانم می‌گوید: خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی (علیه السّلام) در بهشت گردی...
حضرت موسی (علیه السّلام) فرمود: ای جوان بشارت می‌دهم به تو که خداوند دعای مادرت را مستجاب کرده، جبرئیل به من خبر داد در بهشت تو همنشین من هستی.

حکایت " راهِ صلح " شیخ بهائی






عارفی   می‌گوید  :

که روزی  دُزدان  قافله ما را غارت کردند  ،  پس  نشستند

و  مشغول  طعام   خوردن   شدند  .  یکی  از آنها  را دیدم

که   چیزی   نمی‌خورد   ،   به  او  گفتم  که  چرا  با آنها  در

غذا  خوردن   شریک    نمی شوی    ؟

گفت  :

من   امروز    روزه ام  .   گفتم  ؛   دُزدی   و   روزه   گرفتن

عَجب  است  .  گفت :   ای   مَرد  !   این   راه  ،   راهِ  صلح

است    که   با   خدای   خود   وا گذاشته ام  ،  شاید روزی

سَبَب  شود   و   با  او   آشنا   شدم  .

آن   عارف  می‌گوید  :

یکسال    دیگر  او  را در  مسجدالحَرام   دیدم  که   طواف

می‌کند   و  آثار   توبه   از  وی  مشاهده   کردم  ،  رو به من

کرد   و   گفت  :    دیدی  که   آن    روزه    چگونه   مرا    با

خدا   آشنا   کرد  .


 
کشکول  شیخ بهائی "

عکس " جرأت رویش " علیرضاابراهیم پور


حکایت " دو دوست " سه نقطه...






دو دوست در بیابان همسفر بودند.
در طول راه با هم دعوا کردند.
یکی به دیگری سیلی زد.

دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود
بدون هیچ حرفی روی  شن  نوشت

"  امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد  "

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای  رسیدند
و  تصمیم گرفتند  حمّام  کنند  ،
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد،
امّا دوستش او را نجات داد
و  او بر روی سنگ حک کرد و نوشت  :

"  امروز بهترین دوستم  ،  زندگیم را نجات  داد  "

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود  ،  پرسید  :
چرا وقتی سیلی ات  زدم بر  روی  شن
و  حالا بر روی  سنگ  نوشتی  !؟

دوستش پاسخ داد  :

وقتی دوستی تو را ناراحت می کند  باید آن را روی  شن
بنویسی  تا  بادهای  بخشش آن را پاک کند  .

ولی وقتی  به تو خوبی می‌کند باید آن را روی سنگ حک کرد و
نوشت  ،  تا هیچ  بادی آن  را  پاک  نکند  .

عکس " شقایق " اَبَر ابراهیم پور


مطالب و موضوعات بِکر" مجنون باش" ...





مجنون از راهی می گذشت. 

جمعی نماز گذاشته بودند.

مجنون از لابه لای نماز گذاران  ردّ  شد.

جماعت   تُندُوتُند   نماز را  تمام کردند.

همگی ریختند بر سَرِ مجنون.

گفتند  :

بی تربیت  کافر  شده ای  !؟

مجنون گفت :  مگر چه  گفتم  !؟

گفتند  :

مگر کُوری که از لای صَفِ نماز گذاران می گذری؟

مجنون گفت :

من چنان در فکرِ لیلی غَرق بودم که وقتی

 می گذشتم  حتی یک نماز گذار  ندیدم  .

شما چطور عاشقِ خدایید و در حالِ صحبت

 با خدا  همگی مرا دیدید  !؟



"  کاش مجنون وار ، مجنونِ خدا باشیم  "




  ... سه نقطه...

داستان " گنجشک " ... سه نقطه...



گُنجشکی به خدا گفت  :

لانه كوچكی داشتم  ،  آرامگاه ِ  خستگیم  ،
سر پناه  بی کسیم  بود  .  طوفان تو آن  را
از من گرفت  !  کجایی دنیایی تو را گرفته
بودم  ؟   

خدا  در  جواب  گفت  :

ماری  در راه لانه ات بود ،  تو خواب بودی  .
باد را گفتم  :  لانه ات را واژگون کند.   آنگاه
تو از کمین مار  پَر  گُشودی  .  چه بسیار  بَلا
و رنج ها  که به  واسطه  محبّتم  از  تو  دور
کردم و  تو نداسته به دشمنیم  برخواستی  .



   ... سه نقطه...

عکس " زمستان " علیرضاابراهیم پورگیلانی


داستان محبت " حضرت عیسی ( ع)




روزی  حضرت عیسی علیه السلام   به مردی

بر خورد که آن   مَرد سخت به    عیسی  ( ع)  

فَحاشی   می نمود ،

و عیسی  علیه السلام   در   پاسخ  ،  جملات

محبّت آمیز  حواله  آن   مَرد  می کرد  .

یکی از  حَوٰاریون از آن مسیر   رد   می شد و

 صحنه را  دید و  جویا شد از عیسی( ع)  که

چرا او  ناسزا   می دهد  ولی تو به او جملات

محبّت آمیز   می گوئی  ؟

و   عیسی  علیه السلام   فرمود :

او از آنچه در  درون دارد  صحبت  می کند

و   من  ،

از  آنچه  در   درون   دارم   ابراز  می کنم  . . .



حکایت " صبر " لقمان حکیم


                   - حکایتی شیرین -

لقمان حکیم در آغازِ کار غلامی مملوک بود.
او خواجه ای توانگر و نیك سرشت داشت اما
در عین توانگری از عَجز و ضَعفِ شخصیت
مُبرّا نبود.
در برابر اندک ناراحتی شکایت می کرد و
ناله می نمود.
و لقمان از این برنامه رنجیده خاطر بود
ولی از اظهار این معنی پرهیز می نمود.
زیرا می ترسید اگر با او در این برنامه
به صراحت گفتگو کند،  عاطفه خود خواهیش
جریحه دار گردد.
از اینرو روزگاری منتظر فرصت بود تا خواجه
را از این گِله و شکایت باز دارد.
تا روزی یکی از دوستان خواجه خربُزه ای به
رسم هدیه برای او فرستاد.
خواجه که از مشاهده فضائل لقمان سخت تحت
تأثیر قرار گرفته بود،  آن میوه را از خود دریغ
داشت تا به  لقمان ایثار کند ،
کاردی طلبید و با دست خود آن را بُرید
و قطعه قطعه به لقمان داد و او را  وادار
به تناول کرد.
لقمان قطعات خربُزه را گرفت و با
گُشاده رویی خورد تا یک قطعه بیش نمانده
بود که خواجه آنرا به دهان گذاشتُ و از
تلخی آن روی  درهم کشید.
آنگاه با تعجب از لقمان سئوال کرد
چگونه خربُزه ای تلخ را این چنین با
 کُشاده رویی تناول کردی و سخنی به میان
نیاوردی ؟
لقمان که از نا سپاسی خواجه در برابر  حقّ
و همچنین از ضعف و از زَبُونی او ناراضی بود،
دید فرصتی مناسب برای آگاه کردن او رسیده
از اینرو با احتیاط  ،  آغاز سخن کرد ؛
و گفت :
حاجت به بیان نیست ؛
که من ناگواری و تلخی این میوه را احساس
 می کردم و از خوردن آن  رنج فراوان
می بُردم ، ولی سالهاست می گذرد که من
از دست تو لُقمه های  شیرین و گُوارا گرفتم
و از نعمتهای تو  مُتَنَعِّمم  .
اکنون چگونه روا  بُوَد که چون  لُقمه تلخی
از دست تو بِسِتانم شِکوه و  گِله آغاز کنم؟
و از احساس تلخی آن سخنی به زبان آورم؟
خواجه از شنیدن سخن لقمان به
ضعفِ روحِ خود توجه کرد و در برابر
 آن  قدرت روانی   به زانو در آمد و از آن روز
در اصلاحِ نَفْسِ و تَهذیب روح همّت گُماشت
تا خود را در برابر شدائد به زیورِ
 صبر و شکیبایی  بیآراید  .


... 
 

حکایت " یک قَدَم پیش بگذارید " ابوسعید


                            ... حکایت ...


ابوسعیدابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

مردم  از تمام  اطراف روستاها  و شهرها   آمده

 بودند.

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته

 بودند.

شاگرد  ابوسعید  گفت :

تو را  بخدا  از  آنجایی که هستید  یک قَدَم پیش

 بگذارید .

سپس   نوبت  به   سخنرانی   ابوسعید     رسید.

او از سخنرانی خود داری کرد.
 
مردم که مدت  یک ساعت در مسجد  نشسته  و

 خسته شده  بودند  شروع  به   اعتراض  کردند.

ابوسعید پس از مدتی گفت :

هر آنچه که من    می خواستم   بگویم   شاگردم

به شما گفت ؛

شما یک قَدَم پیش بگذاریدوبه جلو حرکت کنید ،

تا     خدا   دَه     قَدَم    به    شما    نزدیک     شود  .




                "ابوسعید ابوالخیر  "




مطالب و موضوعات بِکر " ایمان داشتن "




سرعت آهو 90 کیلومتر درساعت است.
در حالی که سرعت شیر  57 کیلومتر در
ساعت است  .
پس چطور آهو طعمه ی  شیر می شود ؟

ترسِ آهو از شکار شدن باعث می شودکه
او برای سنجشِ فاصله اش با شیر ، مُدام
به پشتِ  سر نگاه کند  و  به خاطرِ  همین
سرعتش بسیار کم   می شود تا  جایی که
شیر می تواند به او برسد  !

یعنی اگر  آهو  به پشتِ  سرش نگاه  نکند
طعمه ی  شیر  نمی شود  !

اگر آهو به سرعتِ خود ایمان داشته باشد
همانگونه که شیر به نیرویش ایمان دارد  ،
هیچگاه  طعمه ی  شیر نمی شود  .

این قصّه ی  خیلی از ما آدم ها  هم هست .
اگر به خودمان ایمان نداشته باشیم
و
در طول زندگی همیشه به  پشتِ سر  نگاه
کنیم و به مُرورِ خاطراتِ گذشته بپردازیم ،
هم از زندگیِّ مان  عقب می مانیم
و
هم آینده را از دست می دهیم  . . .







      "   . . .   "


حکایت " ابوبکر و عمر " نعمت الله جزایری



                      ...    حکایت   ...

  
روزی ابوبکر و عمر،  دو طرف حضرت علی(ع)

راه می رفتند.  چون قد آن دو نفر کمی بلند تر از

آن حضرت بود  ، عُمَر  جملاتی را به شوخی و طنز

مطرح کرد و خطاب به حضرت گفت :

اَنتَ فی بَیْنِنٰا کَلنُونِ   <<  لَناٰ  >>   "

یعنی  :

علی  !

تو در میان ما  ، مثل حرف << نون >>

در    <<  لَنٰا  >>  هستی .

حضرت علی(ع) بلافاصله پاسخ داد که  :

"   اِنْ لَمْ اَکُن اَنَا فَاَنتُم    <<  لٰا   >>    "

یعنی :

اگر من  نباشم   ،   شما  چیزی  نیستید  .






منبع :
کشف الاسرار فی شرح الاستبصار
[ نعمت الله جزائری ]
چاپ دارالکتب قم - جلد1/ صفحه 165-164





موعظه " شفاعت " آیت الله مجتهدی


این حدیث زیبا را  ؛
آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی - ره - نقل
 کرده است ، که شخصی نزد امام جعفرصادق(ع) رسیدو از او پرسید  :



اگر روزی یکی از دوستان  شما گناهی کند  ،  عاقبتش
چگونه خواهد بود  ؟
امام جعفرصادق(ع) در پاسخ به وی فرمودند:
خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های
آن بیماری کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد دوباره پرسید:
اگر مریض نشد چه؟
امام مجدداً فرمود :
خداوند به او همسایه ای بَد می دهد تا او را اذیّت نماید
واین کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد گفت:
اگر همسایه بَد نصیبش نشد چه؟
امام فرمود:
خداوند به او دوستِ بَدی می دهد تا وی را اذیّت نماید و
آزار آن دوستِ بَد کفّاره گناهان دوستِ ما باشد.
آن مَرد گفت :
اگر دوست بَد هم نصیبش نشد چه؟
امام فرمود:
خداوند به او همسرِ بَدی می دهد تا آزارهای آن همسرِ بَد
کفّاره گناهانش شود.
آن مَرد گفت:
اگر همسرِ بَد هم نصیبش نشد چه؟
امام فرمودند:
خداوند قبل از مرگ به او توفیقِ تُوبه عنایت می فرماید!
باز هم آن مَرد از روی عِنادی که داشت گفت:
اگر نتوانست قبل از مرگ تُوبه کند چه؟
امام جعفر صادق(ع) فرمودند  :

به   کُوری   چشم    تو  ! 

ما   او   را   شفاعت   خواهیم    کرد  .

داستان " غفلت " سقراط



سقراط مردی را دید که خیلی ناراحت بود.
علت ناراحتی اش را پرسید  ؛
شخص گفت  :
در راه می آمدم که یکی از آشنایان را دیدم.
سلام کردم  ،  جواب نداد و با بی اعتنایی و
خودخواهی از من رد  شد  و
گذشت و رفت.  من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم
سقراط گفت: چرا رنجیدی؟
مرد  با تعجب گفت :  خوب معلوم است چنین
رفتاری ناراحت کننده است.
سقراط  پرسید  :
اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین
افتاده و از درد به خود می پیچد آیا از دست
او دلخور و رنجیده می شدی  ؟
مرد  گفت :  مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم
آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود  .
سقراط پرسید  :  به جای دلخوری چه احساسی
می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد  :  احساس دلسوزی و شفقت  ، و
سعی می کردم طبیب یا دارویی به
او برسانم  .
سقراط  گفت  :
همه این کارها را بخاطر آن می کردی که
او را  بیمار می دانستی.
آیا کسی که رفتارش  نادرست  است  ،
روانش  بیمار نیست  ؟
بیماری فکری و  روان نامش  " غفلت " است.
و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به
کسی که بدی می کند و  غافل است
دل سوزاند  و  کمک  کرد  .
پس از دستِ هیچ کس دلخور مشو  ،
و  کینه به دل  مگیر.
آری  ؛
بدان که هر وقت کسی  بدی  می کند در
آن لحظه  بیمار  است  .








حکیم سقراط

داستان " ایاز"



                     " حکایت "


ایاز ، غلام شاه محمود غزنوی( پادشاه ایران)

در آغاز چوپان بود.  وقتی در دربار سلطان

محمود به مقام و منصب دولتی رسید،

چارق  و  پوستین دوران فقر و غلامی خود

را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود

و هر روز صبح اول به آن اتاق می رفت

و به آنها نگاه می کرد و به دربار می رفت.

و فقر و بدبختی خود را به یاد می آورد و

آنگاه پیش سلطان می رفت. 

او قفل سنگینی بر در اتاق می بست.

درباریان حسود که به او بدبین بودند،  خیال

کردند که ایاز طلاهای دربار  را در اتاق جمع می کند

و یا پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی دهد.

به شاه خبر دادند  ؛

که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش

جمع و پنهان  می کند.

سلطان می دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری

است  .

اما  گفت  :

وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه

طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب،  سی نفر با مشعل های روشن

در دست به اتاق ایاز رفتند  .

با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد

اتاق  شدند  .

اما هرچه گشتند چیزی نیافتند  .

فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس

پاره آنجا از دیوار آویزان بود.

آنها خیلی ترسیدند  ؛

چون پیش سلطان دروغ زده می شدند.

وقتی پیش شاه آمدند  ،

شاه گفت  :

چرا دست خالی آمدید  ؟

گنج ها  و  پول های که گفتید،  پس کجاست؟

آنها سر های خود را پایین انداختند و

معذرت خواهی کردند  .

سلطان گفت  :

من ایاز را خوب می شناسم،

او مرد راست گو و درستکاری است.

آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه میکند

تا به مقام خود  مغرور نشود  .

و

گذشته اش را همیشه به یاد  بیاورد  .






... حکایات پند آموز...


حکایت" بهلول" احمق




روزی  هارون الرشید از  بهلول  پرسید  :

تا به امروز  موجودی  احمق تر از   خود  دیده ای  ؟

بهلول  گفت  :

نه  والله ؛

این  نخستین  بار  است  که  می بینم  .








- حکایت کوتاه -


داستان" واعظ"




واعظی در منبر همیشه اوقات در اوصاف بهشت

سخن می راند  .

یکی از مستمعین به او اعتراض کرد و گفت :

چرا هیچ وقت از جهنم سخن نمی گویید  ؟

و  همواره بهشت را توصیف می کنید  ؟

واعظ در پاسخ  گفت  :

چون جهنم را به چشم خواهید دید  ،

لذا گفتن  ندارد  ؛

فلذا ما آنچه را که نمی بینید برایتان

نقل و توصیف  می کنیم  .









... حکایات شیرین...

داستان " زاهد"




جهانگردی به دهکده ای  رفت تا زاهد معروفی
را زیارت کند.
دید زاهد در اتاق ساده ای زندگی می کند.
اتاق  پر از کتاب بود،
و غیر از آن فقط میز و نیمکتی  دیده می شد .
جهانگرد پرسید  :
لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت  :
وسایل و مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت  :
من اینجا مسافرم  .
زاهد گفت  :
من  هم  ...








- داستانهای آموزنده -

حکایت " گلستان سعدی " شاهزاده



دو شاهزاده در مصر بودند  ،
یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت  .
عاقبت الامر  ؛ آن یکی علامه عصر گشت
و آن یکی سلطان مصر شد.
پس آن توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کرد
و  گفت  :
من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکینیت بماندی،
گفت  :
ای برادر  ؛
شکر نعمت باری تعالی بر من واجب است
که میراث پیغمبران یافتم ،
و  تو میراث فرعون و هامون  .
که در حدیث  نبوی (ص)  آمده  ...


من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم   که از دستم   بنالند

کجاخود شکراین نعمت گذارم
که   زور    مردم   آزاری   ندارم








_ حکایتی از گلستان سعدی _




حکایت " کریم خداست "




 حکایت

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد  چشمش به شاه افتاد و با دست  اشاره ای به او کرد. کریم خان زند  دستور داد درویش را به داخل باغ آورند  ، کریم خان زند گفت. : این اشاره های تو برای چه بود. ؟
درویش گفت  :
نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم  .
آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
کریم خان زند در حال کشیدن قلیان بود  ؛ گفت چه
می‌خواهی  ؟
درویش گفت  :
همین قلیان  مرا بس است  !
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان زند رفته و تحفه برای خان ببرد  !
پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان زند برد.
روزگاری سپری شد.
درویش جهت تشکر نزد خان رفت،  ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای بر کریم خان زند کرد
و گفت  :
نه من  کریمم  ،  نه تو  .

کریم  فقط  خداست  ؛


که جیب مرا پر  از پول و سکه کرد و قلیان تو هم سر جایش  هست  ...









... داستانهای حکمت آموز...

داستان " آهنگر با معرفت "





آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش  عمیقا به خدا عشق می ورزید.  روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،  از او پرسید  ؛ تو چگونه می توانی خدای را که رنج و بیماری نصیبت می کند را دوست داشته باشی  ؟
آهنگر سر به زیر آورد و گفت  :
وقتی که می خواهم وسیله آهنی بسازم،  یک تکه آهن
را در کوره قرار می دهم  سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم  در آید  ،
اگر به صورت دل خواهم در آمد،  می دانم که وسیله
مفیدی خواهد بود  ، اگر نه آنرا کنار می گذارم  .
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه
خدا دعا کنم  ،
که خدایا  ، مرا در کوره های رنج وبلا  قرار   ده  ،


اما  کنار  نگذار  ...









.. داستانهای عبرت آموز و مذهبی...

داستان " ابوریحان بیرونی"



 - داستان- حکایت ؛

 آورده اند که روزی ابوریحان بیرونی به همراه یکی از شاگردانش جهت مطالعه و بررسی ستارگان از شهرمحل سکونتش بیرون شد و در بیابان کنار یک آسیاب بیتوته نمود تا اینکه غروب شد و کمی
هم از شب گذشت،  که آسیابان بیرون آمد و خطاب به ابوریحان
و شاگردش گفت :
که می خواهد درب آسیاب را ببندد،  اگر می خواهد داخل بیایند
همین الان با او داخل آسیاب شوند، چون من گوشهایم نمیشنود و
امشب هم باران می آید،  شما خیس میشوید و نصف شب هم هر
چقدر درب را بزنید من نمی شنوم و شما باید زیر باران بمانید  !
ناگهان شاگرد ابوریحان سخنان آسیابان راقطع کرد و گفت :
مردک چه می گویی؟
اینکه اینجا نشسته بزرگترین دانشمند و ریاضیدان وهمچنین منجم
حال حاضر دنیا است و طبق محاسبات ایشان امشب باران
نمی آید.
آسیابان گفت :
به هر حال من گفتم من گوشهایم نمی شنود و شب اگر درب بزنید من متوجه نمی شوم.
شب از نیمه شب گذشت  ؛
باران شدیدی شروع به باریدن کرد و ابوریحان و شاگردش هرچه
بر درب کوفتند آسیابان بیدار نشد  که  نشد.
تا اینکه صبح شد و آسیابان بیرون آمد و دید  ؛
شاگرد و استاد هر دو از شدت سرما به خود می لرزند!
و هر دو به آسیابان گفتند  :
که تو از کجا می دانستی که دیشب باران می آید  ؟
آسیابان جواب داد ؛
من نمی دانستم  ؛  سگ من می داند  !
شاگرد ابوریحان گفت :
آخر چگونه سگ می داند که باران می آید  ؟
آسیابان گفت :
چون هر شبی که قرار است باران بیاید سگ به داخل آسیاب
می آید تا خیس نشود.
ناگهان صدای ابوریحان بلند شد و گفت  :
خدایا  !
" آنقدر می دانم که می دانم به اندازه یک سگ، هنوز نمی دانم "






// ابوریحان بیرونی \

تبلیغات

تبلیغات

    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ورود کاربران

    ورود کاربران

    عضويت سريع

    عضويت سريع

      نام کاربری :
      رمز عبور :
      تکرار رمز :
      موبایل :
      ایمیل :
      نام اصلی :
      کد امنیتی :
       
      کد امنیتی
       
      بارگزاری مجدد
      آمار

      آمار

        آمار مطالب آمار مطالب
        کل مطالب کل مطالب : 1202
        کل نظرات کل نظرات : 0
        آمار کاربران آمار کاربران
        افراد آنلاین افراد آنلاین : 2
        تعداد اعضا تعداد اعضا : 0

        آمار بازدیدآمار بازدید
        بازدید امروز بازدید امروز : 276
        بازدید دیروز بازدید دیروز : 202
        ورودی امروز گوگل ورودی امروز گوگل : 0
        ورودی گوگل دیروز ورودی گوگل دیروز : 2
        آي پي امروز آي پي امروز : 36
        آي پي ديروز آي پي ديروز : 43
        بازدید هفته بازدید هفته : 478
        بازدید ماه بازدید ماه : 2,852
        بازدید سال بازدید سال : 43,423
        بازدید کلی بازدید کلی : 43,423

        اطلاعات شما اطلاعات شما
        آی پی آی پی : 3.238.132.225
        مرورگر مرورگر :
        سیستم عامل سیستم عامل :
        تاریخ امروز امروز : سه شنبه 30 شهریور 1400

        درباره ما

          اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی
          علیرضا ابراهیم پور گیلانی شاعر پر آوازه گیلان از آثار او می توان به 1 - شب و تنهایی 2 - با خودم تنها ، اشاره کرد.

        کلیه ی حقوق مادی و معنوی سایت مربوط به اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی بوده و کپی برداری از آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.
        قالب طراحی شده توسط: تک دیزاین و سئو و ترجمه شده و انتشار توسط: قالب گراف