هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

حکایت " دو دوست " سه نقطه...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - شنبه 2 مرداد 1395






دو دوست در بیابان همسفر بودند.
در طول راه با هم دعوا کردند.
یکی به دیگری سیلی زد.

دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود
بدون هیچ حرفی روی  شن  نوشت

"  امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد  "

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای  رسیدند
و  تصمیم گرفتند  حمّام  کنند  ،
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد،
امّا دوستش او را نجات داد
و  او بر روی سنگ حک کرد و نوشت  :

"  امروز بهترین دوستم  ،  زندگیم را نجات  داد  "

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود  ،  پرسید  :
چرا وقتی سیلی ات  زدم بر  روی  شن
و  حالا بر روی  سنگ  نوشتی  !؟

دوستش پاسخ داد  :

وقتی دوستی تو را ناراحت می کند  باید آن را روی  شن
بنویسی  تا  بادهای  بخشش آن را پاک کند  .

ولی وقتی  به تو خوبی می‌کند باید آن را روی سنگ حک کرد و
نوشت  ،  تا هیچ  بادی آن  را  پاک  نکند  .



برچسب ها : اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , حکایت , داستان , علیرضاابراهیم پور , پند , ... سه نقطه... , جملات زیبا ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , داستان ,
 

حکایت " خودپسندی " شیخ بهایی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:02 ق.ظ - جمعه 7 خرداد 1395








 عارفی گفت  :


 گناهی که تو  را  از  آن

 بد  آید  ،

 بهتر  از  کار  نیكی  ست

 که  تو  را  به   "  خود پسندی  "    آرد  .
  



 " کشکول شیخ بهائی "



برچسب ها : جملات زیبا , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , گفتار بزرگان , حکایت , علیرضاابراهیم پور , شیخ بهائی ,
دسته بندی : حکا یت , جملات زیبا , کلام حق , پند ,
 

مطالب و موضوعات بِکر" مجنون باش" ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:12 ق.ظ - سه شنبه 14 اردیبهشت 1395





مجنون از راهی می گذشت. 

جمعی نماز گذاشته بودند.

مجنون از لابه لای نماز گذاران  ردّ  شد.

جماعت   تُندُوتُند   نماز را  تمام کردند.

همگی ریختند بر سَرِ مجنون.

گفتند  :

بی تربیت  کافر  شده ای  !؟

مجنون گفت :  مگر چه  گفتم  !؟

گفتند  :

مگر کُوری که از لای صَفِ نماز گذاران می گذری؟

مجنون گفت :

من چنان در فکرِ لیلی غَرق بودم که وقتی

 می گذشتم  حتی یک نماز گذار  ندیدم  .

شما چطور عاشقِ خدایید و در حالِ صحبت

 با خدا  همگی مرا دیدید  !؟



"  کاش مجنون وار ، مجنونِ خدا باشیم  "




  ... سه نقطه...



برچسب ها : ... سه نقطه ... , علیرضاابراهیم پور , اشعار گیلانی , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , حکایت , داستانک , مطالب و موضوعات بِکر ,
دسته بندی : حکا یت , مطالب و موضوعات بکر , سه نقطه ... , داستان ,
 

داستان " گنجشک " ... سه نقطه...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:00 ب.ظ - دوشنبه 24 اسفند 1394



گُنجشکی به خدا گفت  :

لانه كوچكی داشتم  ،  آرامگاه ِ  خستگیم  ،
سر پناه  بی کسیم  بود  .  طوفان تو آن  را
از من گرفت  !  کجایی دنیایی تو را گرفته
بودم  ؟   

خدا  در  جواب  گفت  :

ماری  در راه لانه ات بود ،  تو خواب بودی  .
باد را گفتم  :  لانه ات را واژگون کند.   آنگاه
تو از کمین مار  پَر  گُشودی  .  چه بسیار  بَلا
و رنج ها  که به  واسطه  محبّتم  از  تو  دور
کردم و  تو نداسته به دشمنیم  برخواستی  .



   ... سه نقطه...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , حکایت , داستان , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , داستانک , مطالب و موضوعات بِکر و نو ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , داستان ,
 

حدیث " دوست " امام علی علیه السلام

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:16 ق.ظ - دوشنبه 14 دی 1394





عاجزترین مردم کسی است که،

 از بدست آوردن دوست عاجز بماند

و   از او  عاجزتر کسی است که ،

دوستان بدست آورده را از دست بدهد .





-امام علی ( ع) -الامالی ،صفحه 110 -



برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , احادیث بِکر و ناب , حکایت , حدیث , امام علی علیه السلام , کلام حق , سخنان ناب ,
دسته بندی : حدیث , سخنان ناب ,
 

حکایت " صبر " لقمان حکیم

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 11:55 ب.ظ - یکشنبه 13 دی 1394


                   - حکایتی شیرین -

لقمان حکیم در آغازِ کار غلامی مملوک بود.
او خواجه ای توانگر و نیك سرشت داشت اما
در عین توانگری از عَجز و ضَعفِ شخصیت
مُبرّا نبود.
در برابر اندک ناراحتی شکایت می کرد و
ناله می نمود.
و لقمان از این برنامه رنجیده خاطر بود
ولی از اظهار این معنی پرهیز می نمود.
زیرا می ترسید اگر با او در این برنامه
به صراحت گفتگو کند،  عاطفه خود خواهیش
جریحه دار گردد.
از اینرو روزگاری منتظر فرصت بود تا خواجه
را از این گِله و شکایت باز دارد.
تا روزی یکی از دوستان خواجه خربُزه ای به
رسم هدیه برای او فرستاد.
خواجه که از مشاهده فضائل لقمان سخت تحت
تأثیر قرار گرفته بود،  آن میوه را از خود دریغ
داشت تا به  لقمان ایثار کند ،
کاردی طلبید و با دست خود آن را بُرید
و قطعه قطعه به لقمان داد و او را  وادار
به تناول کرد.
لقمان قطعات خربُزه را گرفت و با
گُشاده رویی خورد تا یک قطعه بیش نمانده
بود که خواجه آنرا به دهان گذاشتُ و از
تلخی آن روی  درهم کشید.
آنگاه با تعجب از لقمان سئوال کرد
چگونه خربُزه ای تلخ را این چنین با
 کُشاده رویی تناول کردی و سخنی به میان
نیاوردی ؟
لقمان که از نا سپاسی خواجه در برابر  حقّ
و همچنین از ضعف و از زَبُونی او ناراضی بود،
دید فرصتی مناسب برای آگاه کردن او رسیده
از اینرو با احتیاط  ،  آغاز سخن کرد ؛
و گفت :
حاجت به بیان نیست ؛
که من ناگواری و تلخی این میوه را احساس
 می کردم و از خوردن آن  رنج فراوان
می بُردم ، ولی سالهاست می گذرد که من
از دست تو لُقمه های  شیرین و گُوارا گرفتم
و از نعمتهای تو  مُتَنَعِّمم  .
اکنون چگونه روا  بُوَد که چون  لُقمه تلخی
از دست تو بِسِتانم شِکوه و  گِله آغاز کنم؟
و از احساس تلخی آن سخنی به زبان آورم؟
خواجه از شنیدن سخن لقمان به
ضعفِ روحِ خود توجه کرد و در برابر
 آن  قدرت روانی   به زانو در آمد و از آن روز
در اصلاحِ نَفْسِ و تَهذیب روح همّت گُماشت
تا خود را در برابر شدائد به زیورِ
 صبر و شکیبایی  بیآراید  .


... 
 



برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , کتاب شبو تنهایی من , حکایت , داستان , موعظه , صبر و استقامت , رسم وفا و دوستی ,
دسته بندی : حکا یت , موعظه , داستان ,
 

موعظه " 12 صفت سگ " آیت الله نخودکی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:04 ق.ظ - یکشنبه 15 آذر 1394




آیت     الله      العظمی    نخودکی    اصفهانی  
( رحمة الله علیه) به نقل ازامیر المومنین علی
علیه السلام    اینطور می فرماید   :   که  سگ 
12    صفت   دارد  که   انسانهای   خوب   آنرا
دارا    هستند  :



1- سگ را در میان مردم قدر و منزلتی نیست
و این حالِ مسکینان و بیچارگان است.

2- مال و مِلکی از آن سگ نیست و این صفت
مُجرّدان  و  فرشتگان است.

3- سگ  لانه و خانه ی  مُعیّنی ندارد و هرکجا
رود  برایش فرقی نمی کند و این صفت
 مُتوکّلان است.

4- سگ اغلب اوقات گرسنه است و این عادتِ
صالحان است  .

5- سگ اگر صد تازیانه از صاحبِ خانه ی
خود بخورد، از صاحب خانه دور نمی شود.
این صفت مُریدان واقعی است.

6- سگ شب هنگام بجز اندکی نمی آرامد
و این عادت عاشقان و دلدادگان است.

7- سگ هرگاه رانده شود و سِتم ببیند، اگر
صدا بشنود بدون دلگیری باز می گردد و
این صفت فروتنان است.

8- سگ هر خوراکی که صاحبش به او بدهد
راضی است و این صفت قانعان است.

9- سگ بیشتر اوقات لب فرو بسته و خاموش
می ماند و این علامتِ حال خائفان است.

10- سگ وقتی بمیرد هیچ میراثی بر جای
نمی گذارد و این علامت حال  زاهدان است.

11- سگ   پاسداری    می کند.

12- سگ    وفادار   است.




 "آیت الله العظمی نخودکی اصفهانی ( ره) "






برچسب ها : سِرّ مردان خدا , موعظه , علیرضاابراهیم پورگیلانی , آیت الله العظمی نخودکی اصفهانی , حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام , پند , حکایت ,
دسته بندی : سِرّ مَردانِ خدا , موعظه ,
 

حکایت " یک قَدَم پیش بگذارید " ابوسعید

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 06:06 ق.ظ - شنبه 28 شهریور 1394


                            ... حکایت ...


ابوسعیدابوالخیر در مسجدی سخنرانی داشت.

مردم  از تمام  اطراف روستاها  و شهرها   آمده

 بودند.

جای نشستن نبود و بعضی ها در بیرون نشسته

 بودند.

شاگرد  ابوسعید  گفت :

تو را  بخدا  از  آنجایی که هستید  یک قَدَم پیش

 بگذارید .

سپس   نوبت  به   سخنرانی   ابوسعید     رسید.

او از سخنرانی خود داری کرد.
 
مردم که مدت  یک ساعت در مسجد  نشسته  و

 خسته شده  بودند  شروع  به   اعتراض  کردند.

ابوسعید پس از مدتی گفت :

هر آنچه که من    می خواستم   بگویم   شاگردم

به شما گفت ؛

شما یک قَدَم پیش بگذاریدوبه جلو حرکت کنید ،

تا     خدا   دَه     قَدَم    به    شما    نزدیک     شود  .




                "ابوسعید ابوالخیر  "






برچسب ها : اشعارعلیرضاابراهیم پورگیلانی , ابوسعید ابوالخیر , حکایت , داستانک , موعظه , پند , حکایت های عرفانی ,
دسته بندی : حکا یت , حدیث عشق , موعظه , داستان ,
 

حکایت " ابوبکر و عمر " نعمت الله جزایری

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:15 ق.ظ - جمعه 12 تیر 1394



                      ...    حکایت   ...

  
روزی ابوبکر و عمر،  دو طرف حضرت علی(ع)

راه می رفتند.  چون قد آن دو نفر کمی بلند تر از

آن حضرت بود  ، عُمَر  جملاتی را به شوخی و طنز

مطرح کرد و خطاب به حضرت گفت :

اَنتَ فی بَیْنِنٰا کَلنُونِ   <<  لَناٰ  >>   "

یعنی  :

علی  !

تو در میان ما  ، مثل حرف << نون >>

در    <<  لَنٰا  >>  هستی .

حضرت علی(ع) بلافاصله پاسخ داد که  :

"   اِنْ لَمْ اَکُن اَنَا فَاَنتُم    <<  لٰا   >>    "

یعنی :

اگر من  نباشم   ،   شما  چیزی  نیستید  .






منبع :
کشف الاسرار فی شرح الاستبصار
[ نعمت الله جزائری ]
چاپ دارالکتب قم - جلد1/ صفحه 165-164







برچسب ها : حکایت , خاطره , داستان , علیرضاابراهیم پورگیلانی , سخنان ناب , گفتاربزرگان , جملات زیبا ,
دسته بندی : حکا یت , حرف حساب , خاطره , داستان ,
 

حرف حساب " طعنه " حکیم دیوژن

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:04 ق.ظ - یکشنبه 10 خرداد 1394






 حکیم دیوژن ؛

 مَردی ساده زیست امّا بسیار  دانا  بود

 و به سبب صراحت گفتار  و   انتقاد های

 تُندش  ، حاکمان  یونان با  او خوب نبودند  .

 روزی فرمانروای آتن بر دیوژن خشم گرفت

 و او را از آتن تبعید کرد.

 وقتی حکیم دیوژن از شهر خارج می شد

 یکی با طعنه گفت:

 همشریانت تو را از شهر بیرون کردند؟

 دیوژن بدون لحظه ای  تامّل گفت :

 نه  ،

 من ، همشهریانم را در شهر جا گذاشتم  .







__حکیم دیوژن __

 





برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , حکایت , سخنان ناب , حرف حساب , گفتاربزرگان جملات قصار , گفتار نیکان , حکیم دیوژن ,
دسته بندی : حرف حساب , سخنان ناب , گفتار بزرگان ,
 

موعظه" شیخ انصاری" حمد

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:03 ق.ظ - سه شنبه 28 بهمن 1393




                "   موعظه  "


نقل می کنند  ؛  روزی مرحوم شیخ انصاری در اثنای

درس دید یکی از شاگردانش که همواره در درسش

حاضر می شد و مطالب را درک  نمی کرد  ،

آن روز درس را می فهمد و گاهی هم به شیخ

که استادش بود اشکال می کند  .

شیخ بزرگوار مرحوم انصاری بعد از درس

از کنار او گذشت و به او فرمود  :

همان آقا که در گوش شما بسم الله  خوانده ،

برای من تا آخر  حمد  را تلاوت نموده است.







- شیخ انصاری -



برچسب ها : نصیحت , اندرز , علیرضاابراهیم پور گیلانى , شیخ انصاری , موعظه , حکایت , داستان ,
دسته بندی : موعظه ,
 

داستان " ایاز"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:30 ق.ظ - یکشنبه 19 بهمن 1393



                     " حکایت "


ایاز ، غلام شاه محمود غزنوی( پادشاه ایران)

در آغاز چوپان بود.  وقتی در دربار سلطان

محمود به مقام و منصب دولتی رسید،

چارق  و  پوستین دوران فقر و غلامی خود

را به دیوار اتاقش آویزان کرده بود

و هر روز صبح اول به آن اتاق می رفت

و به آنها نگاه می کرد و به دربار می رفت.

و فقر و بدبختی خود را به یاد می آورد و

آنگاه پیش سلطان می رفت. 

او قفل سنگینی بر در اتاق می بست.

درباریان حسود که به او بدبین بودند،  خیال

کردند که ایاز طلاهای دربار  را در اتاق جمع می کند

و یا پول پنهان کرده و به هیچ کس نشان نمی دهد.

به شاه خبر دادند  ؛

که ایاز طلاهای دربار را در اتاقی برای خودش

جمع و پنهان  می کند.

سلطان می دانست که ایاز مرد وفادار و درستکاری

است  .

اما  گفت  :

وقتی ایاز در اتاقش نباشد بروید و همه

طلاها و پولها را برای خود بردارید.

نیمه شب،  سی نفر با مشعل های روشن

در دست به اتاق ایاز رفتند  .

با شتاب و حرص قفل را شکستند و وارد

اتاق  شدند  .

اما هرچه گشتند چیزی نیافتند  .

فقط یک جفت چارق کهنه و یک دست لباس

پاره آنجا از دیوار آویزان بود.

آنها خیلی ترسیدند  ؛

چون پیش سلطان دروغ زده می شدند.

وقتی پیش شاه آمدند  ،

شاه گفت  :

چرا دست خالی آمدید  ؟

گنج ها  و  پول های که گفتید،  پس کجاست؟

آنها سر های خود را پایین انداختند و

معذرت خواهی کردند  .

سلطان گفت  :

من ایاز را خوب می شناسم،

او مرد راست گو و درستکاری است.

آن چارق و پوستین کهنه را هر روز نگاه میکند

تا به مقام خود  مغرور نشود  .

و

گذشته اش را همیشه به یاد  بیاورد  .






... حکایات پند آموز...




برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , حکایت , ادبی , ایاز , سلطان محمود , داستان کوتاه , موعظه ,
دسته بندی : داستان ,
 

جملات قصار" بهلول" منی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:10 ق.ظ - دوشنبه 29 دی 1393





نزد بهلول از بلوغ صحبت می شد  .

بهلول  گفت  :

بلوغ  بر دو  نوع   است  ؛

بلوغ  اطفال  و  بلوغ  رجال  .

بلوغ اطفال عبارت است از   خارج  شدن   مِنی  .

بلوغ  رجال  عبارت است از خارج شدن از  مَنی  .










... حکایات شیرین بهلول...





برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , بهلول عاقل , پند , جملات قصار , جملات زیبا , حرف حساب , حکایت ,
دسته بندی : جملات قصار ,
 

داستان " زاهد"

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:02 ق.ظ - شنبه 27 دی 1393




جهانگردی به دهکده ای  رفت تا زاهد معروفی
را زیارت کند.
دید زاهد در اتاق ساده ای زندگی می کند.
اتاق  پر از کتاب بود،
و غیر از آن فقط میز و نیمکتی  دیده می شد .
جهانگرد پرسید  :
لوازم منزلتان کجاست؟
زاهد گفت  :
وسایل و مال تو کجاست؟
جهانگرد گفت  :
من اینجا مسافرم  .
زاهد گفت  :
من  هم  ...








- داستانهای آموزنده -



برچسب ها : علیرضاابراهیم پور گیلانى , پند , داستانهای آموزنده , حکایت , پندو حکمت , قصه , داستانک ,
دسته بندی : داستان ,
 

حکایت " گلستان سعدی " شاهزاده

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 01:05 ق.ظ - جمعه 26 دی 1393



دو شاهزاده در مصر بودند  ،
یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت  .
عاقبت الامر  ؛ آن یکی علامه عصر گشت
و آن یکی سلطان مصر شد.
پس آن توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کرد
و  گفت  :
من به سلطنت رسیدم وتو همچنان در مسکینیت بماندی،
گفت  :
ای برادر  ؛
شکر نعمت باری تعالی بر من واجب است
که میراث پیغمبران یافتم ،
و  تو میراث فرعون و هامون  .
که در حدیث  نبوی (ص)  آمده  ...


من آن مورم که در پایم بمالند
نه زنبورم   که از دستم   بنالند

کجاخود شکراین نعمت گذارم
که   زور    مردم   آزاری   ندارم








_ حکایتی از گلستان سعدی _






برچسب ها : گلستان سعدی شیرازی , ابراهیم پور گیلانى , پند , موعظه , حکایت , داستان , گفتاربزرگان ,
دسته بندی : پند , داستان ,
 

آخرین مطالب

» تک بیت " آرامم " جعفری ( یکشنبه 27 آبان 1397 )
» شعر نیمایی و نو " فکر " نیما ( سه شنبه 22 آبان 1397 )
» پند " مرگ " عطار ( جمعه 18 آبان 1397 )
» شعر نیمایی و نو " پدر " سپهری ( چهارشنبه 16 آبان 1397 )
» دل نوشته " بی درنگ " میرزا خانی ( پنجشنبه 10 آبان 1397 )
» مثنوی " درمان " مولانا ( چهارشنبه 9 آبان 1397 )
» سرّمردان خدا " عاقبت بخیر " فاطمی نیا ( دوشنبه 7 آبان 1397 )
» سخنان ناب "همه در توست " مولوی ( یکشنبه 6 آبان 1397 )
» جملات جملات " پاییز " منزوی ( شنبه 28 مهر 1397 )
» سرّمردان خدا "با اویند" محی الدین عربی ( چهارشنبه 25 مهر 1397 )
» شعر نیمایی و نو " تاریکی " لنگرودی ( سه شنبه 24 مهر 1397 )
» حکایت " خودت را بشکن " ... ( یکشنبه 22 مهر 1397 )
» شعر " بهشت " صائب تبریزی ( پنجشنبه 19 مهر 1397 )
» حکایت " صدای شکستن " ... ( شنبه 14 مهر 1397 )
» سخنان ناب " غریب " خَرَقانی ( سه شنبه 10 مهر 1397 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]