هیچ سیاستی برتر از صداقت نیست

متن های فلسفی "درویش " انصاری

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 06:06 ق.ظ - چهارشنبه 14 شهریور 1397





◾️درویشی تنگدست، 
به در خانه توانگری رفت و گفت:

شنیده‌ام مالی در راه خدا نذر کرده‌ای که
 به درویشان دهی، من نیز درویشم. 

خواجه گفت:

من نذر کوران کرده‌ام، تو کور نیستی.

پس درویش تاملی کرد و گفت:

ای خواجه، کور حقیقی منم که درگاه خدای کریم را گذاشته، 
به در خانه چون تو، گدائی آمده‌ام. 


این را بگفت و روانه شد. خواجه متأثر گشته،
 از دنبال وی شتافت و هر چه کوشید که
 چیزی به وی دهد، قبول نکرد…


  " خواجه عبدالله انصاری "
        مناجات نامه



برچسب ها : حکایت , گفتار بزرگان و نیکان , اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , سخنان بکر و ناب , متن های فلسفی و ادبی , جملات قصار و زیبا ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

حکایت " مراقب چشم هایت باش " ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 10:10 ق.ظ - شنبه 10 شهریور 1397



جوانی به حکیمی گفت: 

وقتی همسرم را انتخاب کردم،
 در نظرم طوری بود که گویا خداوند
 مانندش را در دنیا نیافریده است.

 وقتی نامزد شدیم،
 بسیاری را دیدم که مثل او بودند. 
وقتی ازدواج کردیم،

 خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم. 

چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، 
دریافتم که همه زن‌ها از همسرم بهتراند.

حکیم گفت:

 آیا دوست داری بدانی از همه
 این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟

جوان گفت:  آری.

حکیم گفت: 

اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، 
احساس خواهی کرد که سگ‌های 
ولگرد محله شما از آن‌ها زیباترند.

جوان با تعجب پرسید: 
چرا چنین سخنی می‌گویی؟

حکیم گفت:
 چون مشکل در همسر تو نیست. 

مشکل اینجا است که وقتی انسان
 قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد
 و از شرم خداوند خالی باشد،

 محال است که چشمانش را
 به جز خاک گور چیزی دیگر پر کند. 

آیا دوست داری دوباره همسرت 
زیباترین زن دنیا باشد؟

جوان گفت: آری.

حکیم گفت  مراقب چشمانت باش.



برچسب ها : حکایت , گفتار بزرگان و نیکان , علی رضا ابراهیم پور گیلانی , موعظه , داستان , جملات قصار و زیبا , اشعار بکر پارسی ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , حرف حساب , سخنان ناب , پند , موعظه , متن های فلسفی ,
 

خاطره " پهن " هوشنگ ابتهاج

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:16 ق.ظ - سه شنبه 16 مرداد 1397






هوشنگی ابتهاج تعریف میکرد:

 در مراسم کفن و دفن شخصی شرکت کردم . دیدم قبل از اینکه توی قبر بذارنش ، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند ، در کف قبر ریختن. از یک نفر که اینکار رو داشت انجام میداد، سوال کردم که : 

این چه رسمی ست که شما دارید؟ گفت: توی رساله نوشته که این کار مستحبه و ما مدتهاست برا مرده هامون اینکار رو انجام میدیم . 

میگفت که چون برام تعجب آور بود، سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف، بهش گفتم :

کجاش نوشته؟ طرف هم میره تو بخش آیین کفن و دفن میت، آورد که بفرما. دیدم نوشته ، کف قبر، مستحب است یک وجب پهن تر باشد !!

« شفیعی کدکنی »



برچسب ها : هوشنگ ابتهاج , شفیعی کدکنی , علی رضا ابراهیم پور گیلانی , خاطره , داستان , حکایت ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , جملات زیبا , خاطره , ترجمه ,
 

حکایت " نادان " ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:22 ق.ظ - جمعه 22 تیر 1397




نابینائی در شب تاریک چراغی در دست و سبوئی بر دوش در راهی می رفت. فضولی به وی رسید و گفت : 
ای نادان! روز و شب پیش تو یکسانست و روشنی و تاریکی در چشم تو برابر، این چراغ را فایده چیست؟

نابینا بخندید و گفت : این چراغ نه از بهر خود است، از برای چون تو کوردلان بی خرد است، تا به من پهلو نزنند و سبوی مرا نشکنند.

حال نادان را به از دانا نمی داند کسی
گرچه دردانش فزون از بوعلی سینا بوَد
طعن نابینا مزن ای دم ز بینائی زده
زانکه نابینا به کار خویشتن بینا بود




برچسب ها : حکایت , جملات قصار و زیبا , علیرضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , متن ادبی , گفتار بزرگان و نیکان ,
دسته بندی : حکا یت , متن ادبی , داستان ,
 

داستان " مادر " داستان های جالب

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:18 ب.ظ - جمعه 18 اسفند 1396




داستان

روزی حضرت موسی (علیه‌ السّلام) در ضمن مناجات به پروردگار عرض کرد: خدایا می‌خواهم همنشینی را که در بهشت دارم، ببینم که چگونه شخصی است!
جبرئیل بر او نازل شد و گفت: یا موسی قصابی که در فلان محل است، همنشین تو است، حضرت موسی درب دُکان قصاب آمد، دید جوانی شبیه شب گردان، مشغول فروختن گوشت است، شب که شد جوان مقداری گوشت برداشت و به سوی منزل رفت، حضرت به دنبال او رفت تا به منزل رسید به جوان گفت: مهمان نمی‌خواهی؟
گفت: بفرمائید، حضرت موسی (علیه السّلام) را به درون خانه برد، حضرت دید جوان غذائی تهیه نمود، آنگاه زنبیلی از طبقه بالا آورد، پیرزنی کهنسال را از درون زنبیل بیرون آورد و او راشستشو داد، غذا را با دست خود به او خورانید، موقعی که خواست زنبیل را به جای اول بیاویزد، پیرزن کلمات را گفت که مفهوم نبود؛ بعد جوان برای حضرت موسی (علیه السّلام) غذا آورد و خوردند.
آن حضرت سؤال کرد، حکایت تو با
این پیرزن چگونه است؟ عرض کرد:
این پیرزن مادر من است، چون وضع مادی‌ام خوب نیست کنیزی برایش بخرم، خودم او را خدمت می‌کنم، پرسید: آن کلماتی که به زبان جاری کرد چه بود؟ گفت: هر وقت او را شستشو می‌دهم و غذا به او می‌خورانم می‌گوید: خدا ترا ببخشد و همنشین و هم درجه حضرت موسی (علیه السّلام) در بهشت گردی...
حضرت موسی (علیه السّلام) فرمود: ای جوان بشارت می‌دهم به تو که خداوند دعای مادرت را مستجاب کرده، جبرئیل به من خبر داد در بهشت تو همنشین من هستی.



برچسب ها : اشعار علیرضا ابراهیم پور گیلانی , داستان , حکایت , حدیث , علیرضا ابراهیم پور , گیلان , رشت ,
دسته بندی : حکا یت , حدیث , داستان ,
 
 

حکایت "منجّمی " سعدی علیه الرحمه

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:12 ب.ظ - چهارشنبه 12 مهر 1396







مُنجّمی  به خانه درآمد  ،

یکی مرد بیگانه را دید با  زن  او بهم  نشسته .

دشنام   و   سقط   گفت  و   فتنه  و   آشوب  برخاست  .

صاحبدلی  برین  واقف بود  و  گفت  :

تو بر اُوج  فلک  چه دانی  چیست  ؟

که  ندانی  که در سرایت  کیست  ؟


      " شیخ اجل سعدی علیه الرحمه  " 
 



برچسب ها : سعدی , اشعار علیرضا علیرضا ابراهیم پور گیلانی , حکایت , پند , داستان , گفتار بزرگان , سخناب ناب ,
دسته بندی : حکا یت , پند , متن ادبی ,
 

شعر " قامت دوست " حافظ شیرازی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 04:16 ق.ظ - سه شنبه 16 خرداد 1396







فاش می‌گویم  و  از   گفته  خود   دلشادم

            بنده   عشقم   و  از   هر  دو   جهان   آزادم

نیست بر  لُوحِ  دلم جز  الفِ  قامت دوست

            چه  کنم   حرف  دگر   یاد    نداد    استادم



                " خواجه حافظِ شیرازی  "



برچسب ها : خواجه شمس الدّین محمّد حافظِ شیرازی , علیرضاابراهیم پور گیلانی , شعر , غزل , اشعار بِکر پارسی , اَبَر ابراهیم پور , حکایت ,
دسته بندی : شعر , غزل , متن ادبی ,
 

حکایت " کُلّ عمرت " شیخ بهائی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:14 ق.ظ - یکشنبه 14 خرداد 1396






یک  استاد   صَرف  و  نَحو  عربی  در  کشتی  بود.

مُلّاح  را  گفت  :

تو  عِلم  نَحو  خوانده ای  ؟

گفت  :  نه

گفت  :  نیم  عمرت  بر  فَناست  .

روزی  دیگر  تند بادی  پدید  آمد  ،   کشتی  می‌خواست غرق  شود  .

مُلّاح  او  را  گفت  :

تو عِلم  شنا  آموخته ای  ؟

استاد  گفت  :  نه

مُلّاح  گفت  :    کُلِّ  عُمرت    بَر  فَناست  !


          کشکول شیخ بهائی  _







برچسب ها : شیخ بهائی , علیرضاابراهیم پور , پند , حکایت , موعظه , اشعار علیرضاابراهیم پور گیلانی , جملات قصار ,
دسته بندی : گفتار بزرگان , حکا یت , حکا یت , حکا یت , حکا یت ,
 

حکایت " راهِ صلح " شیخ بهائی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - جمعه 5 خرداد 1396






عارفی   می‌گوید  :

که روزی  دُزدان  قافله ما را غارت کردند  ،  پس  نشستند

و  مشغول  طعام   خوردن   شدند  .  یکی  از آنها  را دیدم

که   چیزی   نمی‌خورد   ،   به  او  گفتم  که  چرا  با آنها  در

غذا  خوردن   شریک    نمی شوی    ؟

گفت  :

من   امروز    روزه ام  .   گفتم  ؛   دُزدی   و   روزه   گرفتن

عَجب  است  .  گفت :   ای   مَرد  !   این   راه  ،   راهِ  صلح

است    که   با   خدای   خود   وا گذاشته ام  ،  شاید روزی

سَبَب  شود   و   با  او   آشنا   شدم  .

آن   عارف  می‌گوید  :

یکسال    دیگر  او  را در  مسجدالحَرام   دیدم  که   طواف

می‌کند   و  آثار   توبه   از  وی  مشاهده   کردم  ،  رو به من

کرد   و   گفت  :    دیدی  که   آن    روزه    چگونه   مرا    با

خدا   آشنا   کرد  .


 
کشکول  شیخ بهائی "



برچسب ها : کشکول , علیرضاابراهیم پور , شیخ بهائی , اشعار علیرضاابراهیم پور گیلانی , سِرّ مردان خدا , موعظه , حکایت ,
دسته بندی : حکا یت , سِرّ مَردانِ خدا , حدیث عشق , داستان ,
 

حکایت " محافظت " عارفی...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 05:07 ب.ظ - شنبه 7 اسفند 1395







پادشاهی به  عارفی   رسید  ؛

از  او  پندی  خواست  :

عارف  گفت  :

هرآنچه  را  در آن  امیدِ  رستگارى  است  ،

  بگیر  و

  آنچه  را  درآن  خطرِ  هلاکت  است  ،


  رها  کن  
"




برچسب ها : اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , حکایت , علیرضاابراهیم پور گیلانی , گفتار زیبا , جملات قصار , داستان ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , سخنان ناب ,
 

حکایت " دو دوست " سه نقطه...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:05 ق.ظ - شنبه 2 مرداد 1395






دو دوست در بیابان همسفر بودند.
در طول راه با هم دعوا کردند.
یکی به دیگری سیلی زد.

دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود
بدون هیچ حرفی روی  شن  نوشت

"  امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد  "

آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای  رسیدند
و  تصمیم گرفتند  حمّام  کنند  ،
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد،
امّا دوستش او را نجات داد
و  او بر روی سنگ حک کرد و نوشت  :

"  امروز بهترین دوستم  ،  زندگیم را نجات  داد  "

دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود  ،  پرسید  :
چرا وقتی سیلی ات  زدم بر  روی  شن
و  حالا بر روی  سنگ  نوشتی  !؟

دوستش پاسخ داد  :

وقتی دوستی تو را ناراحت می کند  باید آن را روی  شن
بنویسی  تا  بادهای  بخشش آن را پاک کند  .

ولی وقتی  به تو خوبی می‌کند باید آن را روی سنگ حک کرد و
نوشت  ،  تا هیچ  بادی آن  را  پاک  نکند  .



برچسب ها : اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , حکایت , داستان , علیرضاابراهیم پور , پند , ... سه نقطه... , جملات زیبا ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , داستان ,
 

حکایت " خودپسندی " شیخ بهایی

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:02 ق.ظ - جمعه 7 خرداد 1395








 عارفی گفت  :


 گناهی که تو  را  از  آن

 بد  آید  ،

 بهتر  از  کار  نیكی  ست

 که  تو  را  به   "  خود پسندی  "    آرد  .
  



 " کشکول شیخ بهائی "



برچسب ها : جملات زیبا , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , گفتار بزرگان , حکایت , علیرضاابراهیم پور , شیخ بهائی ,
دسته بندی : حکا یت , جملات زیبا , کلام حق , پند ,
 

مطالب و موضوعات بِکر" مجنون باش" ...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 12:12 ق.ظ - سه شنبه 14 اردیبهشت 1395





مجنون از راهی می گذشت. 

جمعی نماز گذاشته بودند.

مجنون از لابه لای نماز گذاران  ردّ  شد.

جماعت   تُندُوتُند   نماز را  تمام کردند.

همگی ریختند بر سَرِ مجنون.

گفتند  :

بی تربیت  کافر  شده ای  !؟

مجنون گفت :  مگر چه  گفتم  !؟

گفتند  :

مگر کُوری که از لای صَفِ نماز گذاران می گذری؟

مجنون گفت :

من چنان در فکرِ لیلی غَرق بودم که وقتی

 می گذشتم  حتی یک نماز گذار  ندیدم  .

شما چطور عاشقِ خدایید و در حالِ صحبت

 با خدا  همگی مرا دیدید  !؟



"  کاش مجنون وار ، مجنونِ خدا باشیم  "




  ... سه نقطه...



برچسب ها : ... سه نقطه ... , علیرضاابراهیم پور , اشعار گیلانی , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , حکایت , داستانک , مطالب و موضوعات بِکر ,
دسته بندی : حکا یت , مطالب و موضوعات بکر , سه نقطه ... , داستان ,
 

داستان " گنجشک " ... سه نقطه...

نویسنده : علیرضا ابراهیم پور گیلانی | تاریخ : 02:00 ب.ظ - دوشنبه 24 اسفند 1394



گُنجشکی به خدا گفت  :

لانه كوچكی داشتم  ،  آرامگاه ِ  خستگیم  ،
سر پناه  بی کسیم  بود  .  طوفان تو آن  را
از من گرفت  !  کجایی دنیایی تو را گرفته
بودم  ؟   

خدا  در  جواب  گفت  :

ماری  در راه لانه ات بود ،  تو خواب بودی  .
باد را گفتم  :  لانه ات را واژگون کند.   آنگاه
تو از کمین مار  پَر  گُشودی  .  چه بسیار  بَلا
و رنج ها  که به  واسطه  محبّتم  از  تو  دور
کردم و  تو نداسته به دشمنیم  برخواستی  .



   ... سه نقطه...



برچسب ها : علیرضاابراهیم پورگیلانی , پند , حکایت , داستان , اشعار علیرضاابراهیم پورگیلانی , داستانک , مطالب و موضوعات بِکر و نو ,
دسته بندی : حکا یت , سه نقطه ... , داستان ,
 

آخرین مطالب

» جملات قصار " حسین " دکتر علی شریعتی ( پنجشنبه 29 شهریور 1397 )
» سرّمردان خدا " دو چیز " قاضی (رض) ( چهارشنبه 28 شهریور 1397 )
» حدیث " ارزش تو " امام حسین علیه السلام ( یکشنبه 25 شهریور 1397 )
» حرف حساب " رهبر مسئول" دکتر علی شریعتی ( پنجشنبه 22 شهریور 1397 )
» تصویر عشق " عشق حقیقی " سهروردی ( دوشنبه 19 شهریور 1397 )
» جملات قصار "بی خیال " ویلیامز ( پنجشنبه 15 شهریور 1397 )
» متن های فلسفی "درویش " انصاری ( چهارشنبه 14 شهریور 1397 )
» حکایت " مراقب چشم هایت باش " ... ( شنبه 10 شهریور 1397 )
» عکس"به زنجیر کشیده" علی رضا ابراهیم پور گیلانی ( سه شنبه 6 شهریور 1397 )
» تک بیت" دیدار آشنا " حافظ ( شنبه 3 شهریور 1397 )
» جملات زیبا " انسان وار " شریعتی ( سه شنبه 30 مرداد 1397 )
» ترجمه " آغوشت " مارگوت بیکل ( پنجشنبه 25 مرداد 1397 )
» گفتار بزرگان " هفت پند " مولوی ( یکشنبه 21 مرداد 1397 )
» خاطره " پهن " هوشنگ ابتهاج ( سه شنبه 16 مرداد 1397 )
» شعر نیمایی و نو" زندگی" سپهری ( یکشنبه 14 مرداد 1397 )
 
صفحات سایت: [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]